تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Happen to (2
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Happen to (2

چهارشنبه 23 فروردین 1391 09:10 ب.ظ

نویسنده : ❤ NaSim ❤
ارسال شده در: HAPPEN TO ،

سله!!خوفید؟!!(مدل کلاه قرمزی سلام کردمااااا!!)
آی مجری،آی مجری...یعنی بچه ها من اومدم با قسمت 2 داستان جدید منو نگینی...برید آیدومه...

 

 

 

 

 

پسر: كه دلت می‌خواد نه؟ حالا باید همین‌جا واسین تا پلیس بیاد یا پول لباس من رو بدین. می‌دونید قیمت این لباس چنده؟

مهشاد: پول لباسو كه نمی‌دیم هیچ اینجا هم واینمیسم. و با لگد محكم به پای پسر زد و گفت: بچه‌ها بدویید.

دخترا سریع دوییدن بیرون،پسرا هم دنبالشون!!!

دخترا با تمام توانشون میدوییدن اما پسرا خیلی تندتر و قوی تر از اونا بودن...

مهشاد داشت میدویید که یکی از پسرا بهش رسید و همینطور که میدوئید به مهشاد بابای کرد!

مهشاد هم که دید الآن میگیرتش،کیفشو محکم کوبید تو صورت پسره!!!!

مهشاد برگشت و دید که پسره وایستاده و با دو دست صورتشو گرفته...بعد یه لحظه وایستاد تا ببینه پسره چیزیش نشده باشه اما بعد از چند لحظه که پسره برگشت گفت: میکشمتتتتتتت!!!!!!!باز به دوییدن ادامه داد و گفت:فک کردی جوجه!!!

همون موقع هر کدوم از پسرا که دنبال یکی از دخترا کرده بودن یکی از پسرا به اون یکی پسره اشاره کرد و گفت:بستنی فروشه رو یادته که هفته ی پیش رفته بودیم،برو از اونجا واسه خانوما 6 تا بستنی بگیر...

پسره هم برگشت و با خنده گفت:آها فهمیدم هه هه هه...و راهشو کج کرد و وارد یکی از کوچه ها شد...

نگین:اینا چی میگن؟!!!من که نمیفهمم....

جولی:میخوای بریم بگیم،یه دیقه اسپب ببخشید میشه انگلیسی صحبت کنید ما هم بفهمیم؟؟!!!!

-آره،قوربون دستت،یکیشون دقیقا"پش سرته بپا!!!

طره:بچه ها اینقدر حرف نزنید بدوئید،الآن میگیرنمون...

بیتا:راس میگه پاسپورتامونم همرامون نیست،بدبخت میشیم...

آزی:خیر سرمون قرار بود آسه بریم آسه بیایم...

نسیم:هه هه...راس میگی...چه قدر هم اینکارو کرد...

همه منتظر ادامه ی حرف نسیم بودن که یهو از پشت صدای جیغ و دادشو شنیدن!!!!!!!برگشتن ببینن چی شده،دیدن یکی از پسرا دست نسیمو گرفته و نسیم هم با مشت داره پسر رو میزنه!!!!!!اما پسره انگار نه انگار...ککشم نمیگزه!!!!!!!!!!برعکس داره ریسه میره!!!!!!!!

بقیه ی پسرا هم به اون پسره و نسیم رسیدن...

یکی از پسرا که داشت نفس نفس میزد گفت:ایول...قشنگ گرفتیش...بعد صداشو بلندتر کردو به بقیه ی دخترا که با فاصله ی 10،15 متری اونا وایستاده بودن گفت:دوستتون اینجاست اگه میخواید میتونید فرار کنید اما دوستتون با ما میاد آقا پلیسه که زرنگه با دشمنا میجنگه رو ملاقات کنه...!!!بعد همه ی پسرا زدن زیر خنده...

جولی:این چی گفت الآن؟!!

آزی:مثل این که اینبار واقعا"مترجم لازم شدیم!!!

نگین:عمو اینگیلیسی حرف بزن بفهمیم چی میگی!!!

پسره از نسیم پرسید:شما هیچ کدوم کره ای بلد نیستید؟!!!

نسیم:نه با اجازتون...بعد به فارسی گفت:اسکل تازه میپرسه لیلی زن بود یا مرد...

-چی؟!!

-هیچی،میگم نه بلد نیستیم...آقا منو ول کن بزار برم...

-خیال کردی خانم زبون دراز...

بیتا از اون ور داد زد:چیشد پس؟!!

یکی دیگه از پسرا به اینگیلیسی گفت:شما یه دیقه بیاید اینجا تا دیگه هی داد نزنیم،آبرومون رفت بابا...

آزی:آقا پسر الآن رو پیشونیه ما چیزی نوشته؟!!!چرا فک کردی ما میایم اونجا تا شما مارو بگیرین؟!!!!!!!!!!!

-خود دانی یا میاید معذرت خواهی میکنید یا باید بیاید با ما اداره ی پلیس...

مهشاد:بچه ها نمیتونیم که نسیمو همین جوری اونجا ول کنیم،میگید چیکار کنیم؟

طره:مهشاد راست میگه...بیاید بریم یه معذرت کوچولو بخوایم تموم بشه بره پی کارش...

نگین:عمرا"من معذرت بخوام،به خواب ببینن...

-مثل اینکه حواست نیستا،ما پاسپورت همرامون نیست،اگه بریم اداره ی پلیس چی میخوایم جوابشونو بدیم؟؟؟

بیتا:راست میگه بچه ها...یه معذرت که این همه حرف و حدیث نداره...

بعد صدای یکی از پسرا از پشت اومد که:چیکار میکنید؟!!عذرمیخواید یا نه

 

__________________________________________________________________

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 08:00 ب.ظ