تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Happen to (8
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Happen to (8

چهارشنبه 23 فروردین 1391 09:40 ب.ظ

نویسنده : ❤ NaSim ❤
ارسال شده در: HAPPEN TO ،

 

سلامممممم...خوبید؟!
هه هه هه...خب دیگه زیاد نمی حرفم،زودی برید ادامه ی داستانو بخونید...
 ادامه...

 

 

 

بچه‌ها داشتن می‌رفتن كه یه دفه بارون گرفت.

جونگهیون گفت: یه ذره بالاتر یه پناهگاهه. بدوین زود برسیم به اونجا.....

دخترا و پسرا همگی رفتن تو یه جور غار تا خیس نشن...

مهشاد:اهه اهه اهه اهه...ماااااااامااااااااااااانننننننننننننیییییییییییی...خیر سرمون اومده بودیم خوش بگذرونیم...

بیتا:من سردمه!!!و عطسه کرد...

نگین:ووواااااااااایییییییییی مگه تو ایران کوه نداریم که اومدیم اینجا ؟!!

جونگ مین:کجا؟!ایران؟!

-نه!هیچی بابا...بعد به فارسی گفت:تو همه چی شاسکولنا ولی تو اینجور موارد زرنگ میشن...

-چی؟!بابا اه اگه یه بار دیگه به زبون خودتون حرف بزنید ما هم فقط کره ای حرف میزنیم شما نفهمین...

آزیتا:ما که نمی خوایم از حرفای شما سردر بیاریم،شما فوضولیتون گل کرده...

ته کیون:اینطوریه؟!باشه از این به بعد...!!!!!

جولی:بسه دیگه،میشه به من بگید کدوم آدم نابغه ای این ایده رو داد که بیایم کوه؟!!

نسیم برگشتو با عصبانیت به مینهو نیگا کرد...

مینهو:چیه؟!خوب به من چه؟!من که کف دستمو بو نکرده بود که قراره بارون بگیره...حالا مگه بد شده؟!

همه ی دخترا:مگه بد ششششششددددددههههههههههه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

نسیم:پ ن پ خوب شده...چی از این بدتر که دارم از سرما میلرزم،از اینکه پام درد میکنه،از اینکه اینجا پر از مورچه اس...ااااااااااییییییی...من از مورچه متنفرممممممممممم...

کی:باشه بابا چرا شلوغش میکنید؟!خوب ما باید از کجا می دونستیم اینجوری میشه...

طره:ااااا...تو ده شما یه مرکزی به اسم هواشناسی وجود نداره؟!بعد به فارسی گفت:مارو بگو با کیا اومدیم سیزده بدر...!

بیتا:اه بس کنید دیگه...میشه به جای دعوا کردن بشینید به این فکر کنید که بارون زودتر بند بیاد بتونیم از اینجا بریم...

یهو همه ی صداهای جر و بحث خوابید...همه نشستن رو زمینو ساکت بودن...

نگین:بابا بیتا گفت جر و بحث نکنید...نگفت که کلا"دهناتونو ببندید...

مهشاد:ااا...بیتا آخر جذبه ای هاااااااا...ببین میتونی این صدا خفه کنا رو از دهن اینا در بیاری؟

بیتا:اه...حوصلمون سر رفتااا.

جونگ هیون:خب زودتر میگفتی...راحت شدم...

آزی:هه هه هه تو منتظر حرف بیتا بودی؟!چه زجری کشیدی تو این چند دیقه...چقدر سفید کردی!!!

جولی:بچه ها یه چیزی بگم،هوا داره تاریک میشه...

طره:از صب پس ما واسه چی داریم جز میزنیم؟

نگین:ااا...نسیم کو؟!از اون بعیده صداش درنیاد...

مینهو یه چشمک به بقیه زد وگفت:اینجا تکیه داده به لونه ی مورچه ها خوابیده،مورچه ها دارن رو دستو پاش رژه میرن...

همه زدن زیر خنده...

نسیم یهو از جا پرید و گفت:کو؟!کجاست؟!چرا از صب بهم نمیگی!!

تمین:بشین بابا...سرکاری...

-می کشمت مینهو...اهه اهه اهه...خدایا ما اینجا،این وقته شبی،تو ای سرما چه غلطی میکنیم آخه؟تازه من گشنمه...مامان...

جونگمین:همه ی اینا رو تو دلت نگه داشته بودی؟!بابا ایول...خوبه نترکیدی!

-تو رو خدا می بینید...کارم به جایی رسیده که دارم از اینم متلک میشنوم...اهه اهه اهه...

مینهو که از خنده رو زمین قل می خورد گفت:باشه بابا اینقدر غر نزن بیا بشین...

-عمرا"اگه دباره پیش تو بشینم...آدم پیش تو امنیت جانی نداره...و رفتو پیش نگین نشست...

مهشاد:اه هوا خیلی تاریک شده...من از تاریکی میترسم...نکنه یهو یه حیوونی چیزی پیداش بشه... 

اونیو:خب ناسلامتی ما ایجاییم ها...از چی میترسی؟

آزی:شما از همه ترسناک ترید!

پسرا یه نگاه شیطنت آمیز به همدیگه کردنو گفتن:چرا؟!

طره:چون چ چسبیده به را...

کی:ما که کاری با شما نداریم...داریم بچه ها؟!نه نداریم...!

بعد شروع کردن به کره ای حرف زدن و بعضی وقتا یه نگاهی هم به دخترا مینداختن!

مهشاد به فارسی به دخترا گفت:یعنی چی دارن میگن.

جولی:وای من مردم از فوضولی...

بیتا:من میترسم بچه ها...

نسیم:از چی میترسین؟مورچه ها که اونورن!

نگین:خاک بر سر اوتت کنن!(خودم ببخشیداااا!)

آزی که دیگه کلافه شده بود برگشتو به پسرا گفت:ااااهههههه...اینگلیسی حرف بزنید ببینیم چی میگید.

ته کیون:اااا...تو رو خدا...میبینم این دفعه فوضولیه شما گل کرده!!!

جولی:ای درد...اصلا"نگو ما هم از این به بعد فقط به زبون خودمون حرف میزنیم.

تمین:خوب حالا ناراحت نشید...نمی خواستیم ناراحتتون کنیم...

بیتا:فعلا"که ناراحتمون کردید...

جونگ هیون:خوب چیکار کنیم که از دلتون در بیاریم؟

مهشاد:شما هیچ کاری نکنید،فقط بگیرید بخوابید...همین کافیه...و البته اینکه صب ما رو ببرین هتلمون...

اونیو:هه هه...خیلی خب بچه ها بگیرید بخوابید...شب بخیر...

همه اون شب خوابیدن بجز نسیم...اونم از ترس مورچه ها!

فردا صبح بارون بند اومده بود و دخترا و پسرا بعد از بیدار شدن به سمت پایین کوه حرکت کردن...

 


 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 07:59 ب.ظ