تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Happen to (10
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Happen to (10

چهارشنبه 23 فروردین 1391 09:50 ب.ظ

نویسنده : ❤ NaSim ❤
ارسال شده در: HAPPEN TO ،

 

سلام آجیای گلمممممم...
خب من با پارت 10 داستان...
دیگه زیاد نمی حرفم...برید ادامه واسه خوندن داستان...

 

 

 

همین كه خانم یون در اتاقو بست دخترا برگشتن و به پسرا گفتن:بیایین بیرون!

پسرا یكی یكی از زیر تخت بیرون اومدن و با صورتای قرمز از عصبانیت روبروی دخترا وایستادن...

دخترا هم با دیدن قیافه ی عصبانیه پسرا کم مونده بود که از خنده رو زمین پهن بشن ولی خودشونو کنترل کردن...

اونیو با عصبانیت به مهشاد گفت:شما که آرزو به دل نموندی؟!

ته کیون:که اون ته کیون هم که انگار از دماغ فیل افتاده؟!آره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جونگ هیون:که دلت می خواد با مشت بزنی پای چشم من؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جونگ مین:که من فقط به نظر خیلی خجسته میام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تمین:شما دقیقا"چند نفرو تشنه بردی لب چشمه و آوردیشون؟!

مینهو:که من عین نردبون درازم؟!!!!!!!!!!!!!اصلا"هم جذاب نیستم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!که با لگد پای منو داغون میکری؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کی:تو به من چی گفتی؟!!!!!!!!!!!من عقده ایم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!که دخترا به من محل نمی ذارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

دخترا هم فقط سرشو انداخته بود پایین و آروم آروم داشت میخندید...

پسرا:واقعا"کههههههههههههههههههه....!!!!!!!!!!!!!!

تمین:ما رو بگو که پا شدیم به خاطر شما اومدیم اینجا...

کی:اگه تنها یه چیز باشه که من توش عقده ای نداشه باشم،توجه دخترا به خودمه...

جونگ هیون:این همه دختر حاضرن برای ما خودشونو بکشن اون وقت شما...

جونگ مین:باید از اول میدونستیم که همچین دخترایی هستید...

اونیو هم فقط با ناراحتی به مهشاد نگاه میکرد...

مینهو:واقعا"که...اصلا"همچین انتظاری نداشتم ازت...واقعا"نظرت راجب من اینه؟؟؟

نسیم:......

جونگ مین:چرا همه خفه شدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نگین:تمومش کنید دیگهههههههههههههههههههههههههههههههههه...

-آها زبونتون وا شد...مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدیم...

اونیو:بچه ها بسه...فایده ای نداره اینجا باشیم بیاید بریم...

و میخواستن به سمت در حرکت بکنن که دخترا سرشونو بالا آوردنو با هم گفتن:نههههههههههههه!!!!!!!!!!

پسرا برگشتنو به هم دیگه یه نگاهی انداختنو یه چشمک به هم زدن...می خواستن یه کم دخترا رو اذیت بکنن...

جونگ هیون:نه چی؟!یه دلیل بیارید که ما اینجا بمونیم...

بیتا:اه بسه دیگه...مگه ما چی گفتیم که شما اینجوری ناراحت شدید؟!

ته کیون:زکی مثل اینکه دلت هنوز خنک نشده؟!

مهشاد:خیلی بی جنبه اید.

اونیو:خوبه بچه ها داریم به خود شناسی میرسیم...دیگه چی هستیم خانم های روانشناس؟!!

آزی:شما اگه به خودتون اینقدر مطمئنید نباید با حرف ما اینقدر زود ناراحت بشید...

تمین:ما به خودمون مطمئنیم...با حرف هر کس هم ناراحت نمیشیم...اما...اصلا"بیخیال...بچه ها بریم...

نسیم که دیگه گریه گرفته بود گفت:ای دردو بریم...هر چی میشه میگید بریم...آخه پسرم اینقدر بی جنبه؟از کجا معلوم که ما حرف دلمونو زده باشیم؟و دیگه چون گریه اش گرفته بود دیگه ادامه نداد و برگشت اونور...

تمین:یعنی حرفاتون فقط برای اذیت کردن ما بود؟

جولی:اصلا"گیریم از ته دلمونم زده باشیم،شما چرا اینقدر زود بهتون برمی خوره؟اصلا" برید گم شید...برید دیگه هم این ورا نبینمتون...و اون هم گریه اش گرفتو دیگه چیزی نگفت...

نگین و  طره و مهشاد به سمت جولی و نسیم رفتو به فارسی بهشون گفتن:اه بچه ها گریه نکنید...این چلمنا ارزش گریه کردن شما رو ندارن...

پسرا دم در در حالت هنگ بودن...باورشون نمیشد که شوخیشون اشک دخترا رو دربیاره...

مینهو:خیله خوب حالا...گریه نکنید...

نسیم هم که صدای مینهو رو شنید سریع اشکاشو پاک کردو رفت جلوی پسرا وایستاد و گفت:شما که هنوز اینجایید...مگه نشنیدید جولی چی گفت؟!

بعد مهشاد هم اومد کناره نسیم وایستاد و به سمت در اشاره کرد و گفت:برید بیرون...مگه نمی خواستید برید چرا اینجا وایستادید؟!

تمین:آخه ...

آزی:آخه و زهرمار...مگه این شما نبودید که بهتون برخورده بود و می خواستید برید...پس اینجا چه غلطی میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونیو:باشه باشه داد و بی داد راه نندازید...فردا که میاید به کنسرت؟!!!!!!!!!!!

مهشاد:ای رو رو برم هی...نخیر نمیایم...مگه نه بچه ها؟!

دخترا:نه نمیایم...

طره:حالا هم برید بیرون که به اندازه کافی اعصاب منو دوستامو خرد کردید!

ته کیون:اصلا" نمی ریم............

طره:بله؟!!!!!

کی:همون که شنیدی!!!!!!!!!!

نگین:بچه چاک دهن منو وا نکن بیا برو بیرون تا ...

جونگ مین:تا چی؟!

مهشاد:تا نزدیم شل و پلتون بکنید...

اونیو:اوه اوه ترسیدمممممممم...

جولی که دیگه گریه نمی کرد برگشت با عصبانیت گفت:یه کاری میکنم که مسخره کردن یادت بره هاااااااااا!!!!!!!!!!!!!

تمین:بابا ابوهتت منو کشته...

آزی:ایجوری نمیشه...باید بریم بگیم مسئول حراست هتل بیادو از خجالتتون دربیاد...و همینکه می خواست به سمت در بره ته کیون سریع تر دویید و درو قفل کرد و کلیدو برداشت...

نگین:کدوم نابغه ای کلیدو رو در گذاشته بود؟!!!!!!!!

مهشاد:خوده دانشمندت،باهوش...

طره یه نگاه به تلفن رو میز انداخت...کی که مسیر نگاه اونو دنبال کرده بود فهمید و قبل از اینکه طره فرصت کنه تکون بخوره سریع رفتو تلفنو برداشت...

بیتا:اااا...یعنی چی؟!شوخی بسه بیاید برید بیرون ببینم...

جونگ هیون:نوچ...

-نوچو درد...

-ااااااااااااااا...

مهشاد:یعنی چی؟!بی شوخی برید بیرون...

اونیو:ما که با شما شوخی نداریم...گفتیم که نمیریم...

نسیم:مثل اینکه تنتون میخاره؟!!!!!!!!!

مینهو:چه جورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نسیم رفت جلوی مینهو وایستاد و گفت:پس بزار بخارونمش...و پا شو بلند کرد پا یدونه بزنه به پای مینهو که مینهو زودتر پا شو آورد بالا و جاخالی داد و گفت:آآآآ...نداشتیما خانم کوچولو...

-به من میگی خانم کوچولو؟!بگیر که اومد...و با اون یکی پاش یکی محکم زد به اون یکی پای مینهو...!!!!!

همه ی دخترا خندیدنو گفتن:ایول...

مینهو هم که عصبانی شده بود دو تا دست نسیمو از پشت گرفتو گفت:حالا ببینم چیکار میکنی خانم کوچولو...

اونور مهشاد که جلوی اونیو وایستاده بود گفت:تو که دلت نمی خواد کچل بشی؟!

اونیو:کچل؟!کچل واسه چی؟!

-واسه این...ودستشو دراز کرد تا موهای اونیو رو بگیره که اونیو زود تر دستشو بالا بردو دسته مهشادو گرفت...مهشاد اون یکی دستشو بالا برد که اونیو اون یکی دستش رو هم گرفت و جفت دستاشو بالای سرش نگه داشت...

مهشاد:آی دستم کنده شد!!!!!!!!!!!

-تا تو باشی دوباره به فکر کچل کردن من نیوفتی...

اونور بیتا و جونگ هیون داشتن مهشاد و اونیو رو نگا میکردن...

جونگ هیون:تو که خیال نداری با مشت بزنی پای چشم من؟!

بیتا:چرا اتفاقا"...

-اون وقت منم وایمیستم همین جوری نگات میکنم؟!

-اونش دیگه به خودت مربوطه...

________________________________________________________________

همه ی دخترا داشتن با یکی از پسرا بحث میکردن....

_______________________________________________________

بعد از 1 ساعت دعوا و بحث همه خسته و کوفته یه گوشه افتادن...

ته کیون:واقعا" که خیلی ....

آزی:خیلی چی بچه پررو!

طره:اه بسه دیگه...سرم در میکنه...

کی:ااا...چرا؟!

-از بس که با توئه سمج بحث کردم...

مهشاد:ای بمیری!دستم درد میکنه...

نسیم:دست منم درد میکنه...آییییییییییییییی...

مینهو و اونیو:حق تونه...

نگین:وای تو چه چونه ی محکمی داری پسر!

جونگ مین:هه هه هه...اصلا"نگران نباش من جلوی تو لنگ میندازم...

بیتا:حالا که اینقدر هم خودتونو هم ما رو خسته کردید میشه برید...

جونگ هیون:نوچ...

جولی:یعنی چی؟!بابا بیاید برید دیگه...اه...

تمین:تا نگید که فردا میاید به اون کنسرت ما اینجا میمونیم...

مهشاد:زهی خیال باطل...

نگین:بابا شما تعادل روانی نداریدا!مگه از دست ما ناراحت نبودید؟!

جونگ مین:چرا خیلی هم ناراحتیم...

مهشاد:پس چرا گیر دادید که می خواید ما بیایم کنسرتتون؟!خود آزاری دارید می خواید ما رو که ازمون بدتون میاد رو بازم ببینید؟!

اونیو:اونش دیگه به خودمون مربوطه...

نسیم:یعنی چی؟!آدم به این بی منطقی ندیده بودم...ما قراره پاشیم بیایم اون موقع به شما مربوطه؟!

مینهو:بله...

-بله و بلا!!!!!!!!!!!!(ببشقینا عچمقم!)

-اااااااااااااااااااااااااا.....

آزی:خودتونو بکشین هم ما نمیایم...

ته کیون:ما که خودمونو نمی کشیم!ولی اون قدر اینجا میمونیم تا شما خودتونو از دست ما بکشید....

جولی:هه هه هه...کی میخواد همچین کاری بکنه؟!تووووووووووووو؟!

تمین:نه...مننننننننن!!!!!!!!!!!!!

بیتا:یعنی واقعا"نمی خواید برید؟!

جونگ هیون:بابا یه حرفو چند بار باید به تو زد...نوچچچچچچچچ!!

-نوچو زهرمار...ما که خیال اومدن نداریم...شما هم اونقدر اینجا بمونید که زیر پاتون درخت دربیاد...!!!مگه نه دخترا؟!

دخترا:آرههههههههه...

جونگ مین:خب باشه...ما هم از مصاحبت با شما لذت میبریم...مگه نه بچه ها؟!

پسرا:بلههههههه....

نگین:ااا...این طوریه؟!باشه لذت ببرید...!بعد به فارسی به دخترا گفت:بچه ها دیگه فقط فارسی صحبت میکنیم...باشه؟!

دخترا:باشههههههههههه...

ته کیون:چی شد الآن؟!

آزی هم برگشت و یه زبون درازی به ته کیون کرد!

جولی به فارسی گفت:بچه ها من خوابم میاد...

بیتا:منم خوابم میاد...الآن باید چیکار کنیم؟!

مهشاد:بریم مگس شیکار کنیم...

-اه الآن وقت شوخیه؟!

-خیله خوب بابا اعصاب مصاب نداریاااا...باید یه امشبو بیخیال خوابیدن بشیم...

نسیم:تو؟!بیخیال خوابیدن بشی؟!عمرا"......!!!!!

طره:خب نمیشد قبول کنیم که بریم اینقدر هم بدبختی نکشیم؟!

جولی:برو بابا...بعد از اینکه اشکمونو درآوردن،پاشیم بریم؟!

بیتا:بابا قبول کنید شما هم اشکتون دم مشکتونه دیگه!

نسیم هم اومد یکی زد پس کله ی بیتا و گفت:دوست آدم که تو باشی چه نیازی هست به دشمن؟!

آزی:من شما رو نمیدونم ولی من اگه قاچ قاچ هم بشم نمیرم...!

نگین:ولی اینا خیلی گیر دادن...می ترسم واقعا"خیال رفتن نداشته باشن...

 

__________________________________________

همون موقع پیش پسرا که داشتن به کره ای با همدیگه حرف میزدن...

 

تمین:بچه ها واقعا" می خواید چیکار کنید؟!فکر نکنم اینا کوتاه بیان...

ته کیون:من اگه روی اینا رو کم نکنم ته کیون نیستم...شلغمم...!!!!!!!!!!!!!!!

اونیو:اونو که هستی!!!!!!!!

-اااااااااا....

مینهو:اه بچه ها من احساس میکنم عذاب وجدان گرفتم...

جونگ مین:واسه چی؟!

-بابا ندیدی چه زود گریه کرد؟!فکر کنم زیاده روی کردیم...

تمین:آره...منم همین جوری شدم...وقتی دیدم جولی اونجوری ناراحت شده و گریه میکنه خیلی دلم براش سوخت...

جونگ هیون:بابا تموم کنید فیلم هندی رو یاد اون لگدی که نوش جون کردی بیوفت...

-هه هه هه...راست میگی!اما خودمونیم پاهای فعالی دارناااا!

کی:پس واقعا"تا وقتی که نیان اینجا میمونیم؟!

جونگ مین:آره...من دخترا رو میشناسم...الآن آتیشی هستن...فردا صب آتیششون می خوابه،قبول میکنن...(تو از کجا اینقدر خوب دخترا رو میشناسی؟!)

 

_______________________________________________

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 07:58 ب.ظ