تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Happen to (1
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Happen to (1

چهارشنبه 23 فروردین 1391 09:05 ب.ظ

نویسنده : ❤ Negin ❤
ارسال شده در: HAPPEN TO ،

 

سلام بچه‌ها چطورین؟
من و نسیم تصمیم گرفتیم یه داستان جدید بنویسیم. امیدوارم خوشتون بیاد. در این داستان ما سعی می‌كنیم به آرزوهایی كه الان داریم برسیم. اگر بد بود به بزرگی خودتون ببخشین

 

 

 

 

مهشاد: یه خبر خوب! تور سفر به كره جور شد! می‌تونیم جمعه این هفته بریم.

جولی: وای امروز كه سه شنبه‌ ست. كارامون رو چه جوری تا اون موقع انجام بدیم.

مهشاد: كاری نداریم كه همه كارامون با توره فقط بریم چمدونامونو ببندیم! تو هم برو به بچه ها خبر بده.

موقعیت: جمعه فرودگاه سئول

آزیتا: وای 16 ساعت توی هواپیما بودیم. پدرمون دراومد.

بیتا: بچه‌‌ها به كشور چشم بادومی‌ها خوش اومدین.

طره: حالا خوبه هممون زبانمون خوبه! تا می‌تونیم باید از این سفر لذت ببریم.

نسیم: تا كی می‌خواین اینجا وایسین؟ بیایید بریم دیگه دیره

نگین: بجه‌ها بریم هتل یه ذره بخوابیم. من كه دارم بیهوش می‌شم.

مهشاد: اینجا وقت خوابیدن نداریم. وقتی برگشتیم ایران هرچقدر خواستید بخوابید.

جولی: سئول! گروه شاینی! گروه ss501! .... ما اومدیم. یوووووهووووووو!

در اتاق زده شد.

مدیر تور: دخترا آماده شین وقت گردشه.

دخترا به زود بلند شدن به جز مهشاد.

بیتا: مهشاد بلند شو تنبلی بسه.

مهشاد: من هنوز خوابم میاد.

آزیتا: تو همونی بودی كه می‌گفتنی اینجا وقت خوابیدن نیست؟

همه ریختن سر مهشاد و به زور بلندش كردن.

نسیم: وای! بچه‌ها اینقدر معطل كردین كه تور رفته. حالا چكار كنیم؟ همش تقصیر توئه مهشاد!

مهشاد: اااااا به من چه نه كه شماها واسه حاضر شدنتون كم معطل كردین!

طره: بهتر! بیایید خودمون بریم بگردیم.

جولی: آخه پاسپورتامون دست مدیر توره یه موقع مشكلی پیش نیاد؟

آزیتا: نگران نباشید آسه می‌ریم آسه میایم.

دخترا تصمیم گرفتن به خرید برن. وارد یك فروشگاه لباس شدند.

نسیم از یه بلوز خوشش اومد رفت به طرفش و همین‌كه خواست اونو برداره یه دفعه یه پسر همزمان با اون دست روی لباس گذاشت.

نسیم: چیكار می‌كنی آقا؟

پسر: این مال منه!

- مال تو تو جیبته! من اینو اول ورداشتم.

پسر: شما كره‌ای نیستین.

بیتا: چشم بسته غیب گفتی. از كجا فهمیدی؟ با هوش

پسر: شما اهل كجایین؟

آزیتا: به شما مربوط نیست

پسر مدیر فروشگاه رو صدا زد و گفت: من این لباسو می‌خوام.

مدیر فروشگاه تا كمر جلوی پسر خم شد و گفت: حتماً! این مال شماست.

بعد رو به نسیم كرد و گفت: ببخشید این لباس فروشی نیست.

طره: اگر فروشی نیست پس برای چی گذاشتینش اینجا؟

فروشنده: ببخشید قبلاً‌ فروخته شده.

پسر با لبخند پیروزمندانه‌ای به اونا نگاه و كرد و لباس و برداشت و رفت.

نگین: شیطونه میگه با جفت پا برم تو كلیه‌هاش!!!!!

جولی: ول كن بابا شر نشه. پاسپورتامون همراهمون نیستا.

دخترا رفتن به كافی شاپ فروشگاه. دور یه میز نشستن و هر كدام یك آبمیوه سفارش دادن.

همون لحظه اون پسر با چند تا از دوستاش وارد كافی شاپ شدن.

اونا دور میز روبروی دخترا نشستن و با لبخند تمسخرآمیز به دخترا نگاه می‌كردن و با هم حرف می‌زدن و می‌خندیدن.

بیتا: به چی می‌خندین؟ نیشتونو ببندین!

پسر با شنیدن این حرف بلند شد و سر میز دخترا اومد و گفت: به خیط شدن شما می‌خندم! حرفی داری؟

نگین یه دفه از جاش بلند شد و آبمیوه‌اش رو روی لباس پسر پاشید.

پسر با عصبانیت گفت: چرا این طوری می‌كنی؟

نگین: دوست دارم! دلم می‌خواد! حرفی داری؟

پسر: كه دلت می‌خواد نه؟ حالا باید همین‌جا واسین تا پلیس بیاد یا پول لباس من رو بدین. می‌دونید قیمت این لباس چنده؟

مهشاد: پول لباسو كه نمی‌دیم هیچ اینجا هم واینمیسم. و با لگد محكم به پای پسر زد و گفت: بچه‌ها بدویید.

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 08:00 ب.ظ