تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Happen to (7
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Happen to (7

چهارشنبه 23 فروردین 1391 09:35 ب.ظ

نویسنده : ❤ Negin ❤
ارسال شده در: HAPPEN TO ،

 

سلام گلا چطورید؟

برید ادامههههههههههههههههه..............

 

 

دخترا سوار ماشین پسرا شدن.

جولی: حالا قراره كجا بریم؟

تمین صورتشو به جولی نزدیك كرد و گفت: كجا دوست داری بری؟

جولی تمین رو به عقب هل داد و گفت: زود دختر خاله پسر خاله نشو!

تمین خندید و رفت عقب.

اونیو: دوست دارین كجا برین؟

مهشاد: این پرسیدن داره؟ خب معلومه! بریم جاهای دیدنی.

جونگمین: ما چون معروفیم هر جایی نمیتونیم بریم!

نگین:خب حالا كه چی؟ نكنه میخواین تمام مدت تو ماشین بشینیم؟

جونگهیون: نترسین! نمیذاریم بهتون بد بگذره!

مینهو: من یه جای خوب سراغ دارم.

دخترا: كجا؟

- نظرتون چیه كه بریم كوه؟

نسیم: ما این همه راه نیومدیم كره كه بریم كوه.

كی: حالا یه امروزو كوتاه بیاین. ما نمی‌تونیم بریم جاهایی كه شلوغه.

طره: نكنه می‌خواین ما رو سر به نیست كنین؟

كی خندید و گفت: خوشم میاد خیلی باهوشی!

ته كیون: مینهو راست می‌گه می‌تونیم با خودمون غذا و نوشیدنی هم ببریم.

آزیتا: دلتون خوشه‌ ها! كی حال داره بره بالای كوه.

- غصه نخور اگه نتونستی خودم كولت می‌كنم.

بیتا: فعلاً كه ریش و قیچی دست شماست. ببینم چكار می‌كنین.

موقعیت: پایین كوه

پسرا هر كدوم با یه كوله پشتی اومدن.

اونیو: بچه‌ها چون دخترا اینجاها رو بلد نیستن جفت جفت حركت كنین. و بعد دست مهشادو گرفت و كشید.

مهشاد: هوووووووی. یواشتر. تو چرا هی خودتو به من می‌چسبونی؟

- چون دوست دارم اذیتت كنم. و خندید.

همه حركت كردن. توی راه دخترا باهم فارسی حرف می زدن و می‌خندیدن.

پسرا شاكی شده بودن.

تمین: بابا حوصله‌امون سر رفت. اینقدر به زبون خودتون حرف نزنین. یه جوری بگین ما هم بفهمیم.

جولی: حرفای ما به درد شما نمی‌خوره!

تمین خودشو چسبوند به جولی وگفت: جون من بگو چی دارید می‌گید؟ كنجكاو شدم.

جولی دوباره تمینو هول داد عقب و گفت: تو چرا مثل سریش همش به من می‌چسبی؟

تمین دنبال جولی راه افتاد و گفت: جون من بگو چی دارین می‌گین؟

همون موقع صدای جیغ مهشاد بلند شد.

مهشاد كه كنار پرتگاه راه می‌رفت یه لحظه پاش پیچ خورد و داشت می‌افتاد كه دست انداخت و موهای اونیو رو گرفت.

اونیو هم سریع هم یه دستشو به جایی گرفت و با یه دستش مهشاد و نگه داشت.

پسرا دویدن و اونا رو كشیدن بالا.

مهشاد كه شوكه شده بود موهای اونیو ول نمی‌كرد.

اونیو: مهشاد حالت خوبه؟ اگه حالت خوبه می‌شه موهای منو ول كنی. پوست سرم كنده شده.

ولی مهشاد حرفی نمی‌زد و از ترس موهای اونیو رو هم ول نمی‌كرد.

همه جمع شدن بودن دورشون و سعی می‌كردن موهای اونیو رو از دست مهشاد در بیارن.

همه یه جا نشستن كه استراحت كنن.

جونگمین در حالی كه به قضیه مهشاد و اونیو می‌خندید گفت: بچه‌ها خیلی صحنه جالبی بود!!! این دخترا تا ما رو ناقص نكنن دست بردار نیستن.

همه پسرا با هم خندیدن.

نگین: اگه واسه دوستمون اتفاقی می‌افتاد مطمئن باشید واقعاً همتون ناقص می‌شدین.

جونگمین: حالا چرا اینقدر ترسیدی؟ رنگت پریده. بیا پیش من بشین و یه ذره آب بخور و دست نگینو كشید و پیش خودش نشوند.

همگی دوباره راه افتادن. توی راه پای نسیم به یك سنگ گیر كرد و افتاد.

نسیم روی زمین نشست و شروع كرد به ناله كردن: ای خدا.... این چه وضعیه؟.... چرا این همه بلا سرمون میاد.... خسته شدم.... و همینطور یه ریز غر می‌زد.

مینهو كه بالا سر نسیم واستاده بود و می‌خندید گفت: فقط یك متر زبون داری ولی خیلی دست و پا چلفتی هستی.  بزار ببینم پات چی شده؟

نسیم: وای وای وای ای وای دست نزن درد می كنه. من شانس ندارم و دوباره شروع كرد به غر زدن.

مینهو: باشه باشه هر چی تو بگی. حالا بلند شو ببینم می‌تونی راه بری یا نه.

نسیم: نه نمی‌تونم. پام درد می‌كنه

- پس بزار من كولت كنم. و نسیمو كول كرد.

بیتا: من یك كار اضطراری دارم.

جونگهیون: نمی‌تونی یه ذره دیگه صبر كنی تا برسیم بالا؟

بیتا: نه نمی‌تونم.

- باشه. بیا یه ذره بریم اونورتر.

- تو كجای میایی؟

- اینجا حیوونای وحشی زیاد داره نمی‌ترسی تنها بری؟

بیتا: از تو بیشتر می‌ترسم.

- !!!!

ته كیون كه پهلوی آزیتا راه می‌رفت گفت: یه ذره هم با من حرف بزنی بد نیستا. حوصلم سر رفت.

آزیتا: به من چه! من مسئول سرگرم كردن تو  نیستم.

- تو چرا اینقدر گوشت تلخی؟

- اتفاقاً خیلی هم خاكیم ولی از پسرا خوشم نمیاد.

- چرا؟ و آزیتا رو به حرف كشید.

طره: ای وای خسته شدم. نفسم برید. بچه‌‌ها آرومتر برید.

كی: بذار بچه‌ها برن تو اینجا بشین و یه كم استراحت كن.

طره روی سنگی نشست و كی هم پهلوی اون نشست.

طره: برو اونورتر بشین.

كی: چرا؟

طره: چرا نداره. برو اونورتر بشین.

كی: چراااااااااااااا؟

طره: نوارت گیر كرده؟ خب برو اونورتر بشین.

كی: چرا؟

..............

بچه‌ها داشتن می‌رفتن كه یه دفه بارون گرفت.

جونگهیون گفت: یه ذره بالاتر یه پناهگاهه. بدوین زود برسیم به اونجا......

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 07:59 ب.ظ