تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Happen to (13
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Happen to (13

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 11:48 ق.ظ

نویسنده : ❤ Negin ❤
ارسال شده در: HAPPEN TO ،

 

 

سیلاااااااااااااااااااام

 چطورید؟ خوش میذگره با درسا؟ هه هه هه.

 برید ادامه.

 

 

موقعیت: فرودگاه سئول

نسیم: وای بچه ها دلم نمی خواد برگردم ایران. كاشكی می‌شد بیشتر بمونیم.

نگین: آره.... انگار همین دیروز بود كه اومدیم.

جولی: ولی چقدر پسرا بی معرفتن. از دیروز بهمون زنگ نزدن كه حتی تلفنی از ما خداحافظی كنن.

مهشاد: عیب نداره. به خاطر پسرا این سفر بهترین خاطره زندگی مون شد.

بیتا: دل من كه خیلی براشون تنگ می شه.

آزیتا: ولی فكر نكنم دل اونا برای ما تنگ بشه چون حتی یه خداحافظی خشك و خالی هم از ما نكردن.

طره: حتی تلفناشونم جواب ندادن.

همون موقع یه نفر اومد طرف دخترا و بهشون گفت: چند نفر تو اطاق اطلاعات منتظر شما هستند.

دخترا به هم نگاه كردن و مهشاد گفت: نه بابا مثل اینكه خیلی هم بی معرفت نیستن. بریم بچه‌ها.

دخترا رفتن به اتاق اطلاعات. پسرا با دیدن اونا از جاشون بلند شدن. همه واسه چند دقیقه داشتن به هم نگاه می‌كردن و هیچ حرفی نمی زدن كه یهو نسیم شروع كردن به گریه كردن.

مینهو به طرف نسیم رفت و بغلش كرد.

نسیم همینطور داشت تو بغل مینهو گریه می‌كرد كه یهو مهشاد گفت: هوی داداش برو كنار ببینم. چه فكری كردی؟!!!!!

كه اونیو یه دفعه اومد جلو و مهشاد و بغل كرد و گفت: تو حرف نزن.

و بقیه پسرا هم دخترا رو بغل كردن كه یهو همه دخترا زدن زیر گریه.

نگین: خیلی بدی جونگمین. چرا دیروز تلفنمو جواب نمی دادی؟

جونگمین: اصلاً‌ دلم نمی خواست ازت خداحافظی كنم. خیلی دلم واست تنگ می‌شه و پیشونی نگین و بوسید!!!!!!!!!!! (مامان نگین: كتك می خواد)

جولی: تمین عزیزم دارم خفه می‌شم. یواشتر بغل كن.

تمین: وای ببخشید. دست خودم نیست آخه خیلی دوست دارم.

بیتا: خوب دیگه ابراز احساسات كردن بسه. ولم كن!

جونگهیون: میشه یه دقیقه صبر كنی و ضد حال نزنی!!!

ته كیون:‌ تو چرا این قدر خونسردی؟ یعنی دلت واسه من تنگ نمی شه؟

آزیتا: من واقع بینم. من می‌دونم كه دیگه همدیگرو نمی‌بینیم.

طره: ممنونم. خیلی بهم خوش گذشت. گاهی وقتا یه یادی هم از ما بكن.

كی: به منم خیلی خوش گذشت. هر وقت یادت افتادم بهت زنگ می‌زنم و خندید. (الهی من قربون اون خنده‌هات)

و هر كدوم از پسرا یه هدیه به دخترا دادن و از هم خداحافظی كردن.

ایران- دو سال بعد :

نسیم به نگین زنگ زد.

نسیم: الو. سلام چطوری؟

نگین: سلام عزیزم. تو چطوری؟ كجایی؟ كی اومدی؟

- دیروز اومدم. كار پدرم تو مالزی تموم شد و واسه همیشه برگشتیم ایران. خب تو چیكار می‌كنی؟

- منم درگیر دانشگاهم. درسام خیلی سنگینه.

- از بچه‌ ها چه خبر؟

- هیچی!آزیتا كه هفته ی پیش از سنگاپور اومد! بیتا هم كه درگیر آموزشگاه زبانشه! مهشاد و جولی هم كه دارن به طور جدی واسه كنكور آماده میشن! طره هم كه مهمانداره و همش میره خارج!

- بیاین یه برنامه بذاریم و همه همدیگرو ببینیم.

- اووووكی!حتما. من دارم میرم سر كلاس.فعلا...

- اوكی. بای.

موقعیت: خونه ی نسیم

دخترا رسیدن و همدیگرو بغل كردن و جیغ زدن.

مهشاد: وااااااااااااای. بچه ها خیلی وقت بود كه همدیگرو ندیده بودیم! دلم خیلی واستون تنگ شده بود.

آزیتا: آره دیگه همه گرفتار بودیم و واسه هم كلاس میذاشتیم!!!!!!!!

بیتا: تو دیگه هیچی نگو! تو این مدت كه سنگاپور بودی یه زنگم به ما نزدی.

طره: گله و شكایت بسه. همه گرفتار بودیم.

جولی: راستی بچه‌ها از پسرا چه خبر؟

نسیم: مینهو كه یكی دو بار زنگ زده.

نگین: بازم خوبه. معلومه كه فراموشمون نكردن.

یه دفعه گوشی مهشاد زنگ خورد.

مهشاد: الو؟

-.....

مهشاد (به انگلیسی): چی؟ الان داری زنگ می‌زنی؟

دخترا با تعجب به مهشاد نگاه می كردن.

مهشاد: باشه تا یه ساعت دیگه اونجام. و گوشی رو قطع كرد.

مهشاد: دخترا می دونین كی بود؟ اونیو بود. اومده ایران و از فرودگاه به من زنگ زد.

دخترا: چییییییییییی؟

كه همین موقع گوشی دخترا یكی یكی زنگ خورد.

موقعیت: فرودگاه

دخترا همه رسیدن فرودگاه.

پسرا یه گوشه‌ای ایستاده بودن و منتظر دخترا بودن.

دخترا رسیدن و به طرفشون رفتن و با صدای بلند سلام كردن.

پسرا برگشتن و به دخترا خیره شدن كه یهو مینهو اومد طرف نسیم و خواست بغلش كنه كه مهشاد محكم زد به پای مینهو و گفت: هوی داداش تو هم فقط بلدی بدوئی نسیمو بغل كنی؟ اینجا ایرانه. می‌خوای شر به پا كنی؟

مینهو: یعنی چی؟

مهشاد: اینجا بغل كردن یه دختر جرمه.

اونیو: یعنی چی؟ من دارم می‌میرم كه تو رو بغل كنم.

جولی: اگرم بمیری حتی نمی تونی دستشو بگیری. خودتونو كنترل كنین.

تمین: وای من نمی‌تونم. بریم یه جایی كه من بتونم بغلت كنم.

نگین: ای بابا. اینا تا سرمونو به باد ندن ول نمی كنن. تمین جان جون مادرت خودتو كنترل كن.

جونگمین: یه بوس كوچولو هم نمی‌شه؟

طره: بابا ما داریم انگلیسی صحبت می‌كنیم. فارسی كه نمی گیم شما حالیتون نشه.

كی: حالا دارید واسه ما كلاس می ذارید؟

آزیتا: همه دارن به ما نگاه می‌كنن بیایید بریم بیرون.

ته كیون: واقعاً كه آزیتا. یه سلام خشك وخالی هم به من نمی‌كنی؟

بیتا: بابا بیایید بریم بیرون تابلو شدیم.

جونگهیون: بیتا عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده بود.

دخترا:‌ حالا می‌خوایین كجا برین؟

اونیو: الان از طرف سفارت كره می‌آن دنبالمون و می‌برنمون هتل .

مهشاد: خب پس ما هم با شما تا هتل میایم و تو راه با هم حرف می‌زنیم.

خب بچه‌ها اگه تونستم شبم لاولی رو می‌زارم . بای بای .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 07:51 ب.ظ