تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Happen to (15
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Happen to (15

جمعه 12 خرداد 1391 12:15 ب.ظ

نویسنده : ❤ Negin ❤
ارسال شده در: HAPPEN TO ،


سلام بچه‌ها خوبین؟  بالاخره بعد از قرنی پارت 15 برید ادامه



دخترا همه جمع شده بودن توی كافی  شاپ.

آزیتا: بچه‌ها حالا چیكار كنیم؟

بیتا: چیو چیكار كنیم؟

- توی این دو هفته‌ای كه پسرا اینجان باید یه جوری سرگرمشون كنیم. حالا برنامتون چیه؟

نسیم: مامانم اونا را به ناهار دعوت كرده و پدر و مادرهای شما هم قرار شده بیان تا با اونا آشنا بشن.

نگین: وای حالا ما با اینا بساط داریم. فكر كردن اینجا هم مثل كره‌ ست و آزادن.

مهشاد: ولی بچه‌ها من باور نمی‌كردم برای دیدن ما بیان اینجا. یعنی اینقدر دوستمون دارن؟

مهسا: به نظر نمی‌اومد اینقدر باحال باشن. ولی خیلی باحالن.

طره: حالا بهتره بریم هتل و باهاشون حرف بزنیم كه یه موقع سوتی ندن.

 

 

موقعیت: هتل

دخترا توی لابی هتل نشسته بودن و منتظر پسرا بودن.

پسرا وارد شدن و همه سرا به طرف اونا برگشت.

مهشاد: وای پدرسوخته‌ها چقدر خوشگل شدن!!!!

مهسا: آره تو كره زیاد به چشم نمی‌اومدن ولی اینجا خیلی به چشم می‌آن.

نگین داشت با دهن باز به جونگمین نگاه می‌كرد كه بیتا با دست دهن نگینو بست و گفت: دهنو ببند. مگه اولین بارته كه جونگمینو می‌بینی؟

نسیم: وای مینهو چقدر ناز شده. من غش.

طره: بسه كنین بابا! چتونه؟

آزیتا: به نظر من كه همونجورین هیچ فرقی نكردن.

دخترا همینطور داشتن حرف می‌زدن كه پسرا رسیدن و نشستن.

اونیو: به به چه عجب یادی از ما كردین.

جونگهیون: از دیروز ما رو ول كردین رفتین و حتی یك زنگ هم نزدین.

تمین: ما رو باش كه این همه راهو به خاطر شما پا شدیم اومدیم.

ته كیون: شما نمی خواین اینجا رو به ما نشون بدین؟

مینهو:‌ نسیم جون حالت چطوره؟

و پسرا و دخترا همه با هم: اوووووووووووووووف

جونگمین: نگین خانم تحویل نمی‌گیری؟!

كیبوم: حالا برنامه تون چیه ؟ نكنه می خواین ما دو هفته تو هتل بمونیم؟

مهشاد: اه چقدر غر می‌زنین. بزارین ما هم حرف بزنیم.

نسیم: فردا ناهار دعوت هستین خونه ما تا با خانواده‌هامون آشنا بشین.

مینهو: چی؟ مگه برای خواستگاری اومدیم كه باید با خانواده‌هاتون آشنا بشیم؟

اونیو: وای پسرا! اینها واسه مون نقشه كشیدن. حواستونو جمع كنین.

مهسا: بشینین بابا از این خبرا نیست. ما اگه بمیریم هم خانواده‌هامون جنازمونو رو دوش شما نمی زارن.

تمین: چرا؟ مگه ما چمونه؟ خیلی هم دلشون بخواد.

نگین: فعلاً كه دلشون نمی‌خواد.

جونگمین‌: اوووووف چه كلاسی می‌ذارن.

آزیتا: ما كلاس نمی زاریم ولی خودتون می‌دونید كه هیچ خانواده‌ای دوست نداره دخترشو به یه خارجی بده.

ته كیون: حالا نمی‌شه این دفه رو دلشون بخواد؟

بیتا: شوخی بسه. بیایین بریم سر اصل مطلب.

جونگهیون: حالا اصل مطلب چیه؟

طره: ما باید راجع به رسم و رسومات اینجا بهتون توضیح بدیم.

كیبوم: ما سر و پا گوشیم.

نگین: خب! فردا آرمین و نیما میان دنبالتون تا شما رو بیارن خونه نسیم.

یه دفه همه پسرا با هم گفتن: آرمین و نیما دیگه كی ان؟

مهشاد: آرمین برادر نگینه و نیما برادر نسیم.

اونیو فوری پرسید: چند سالشونه؟

مهشاد:  هر دو شون 20 سالشونه.

نسیم: پسرا حواستون باشه تو ایران حرف زدن صمیمانه و بیرون رفتن دخترا و پسرا با هم آسون نیست.

مهسا: شما نباید جلوی خانواده‌هامون نشون بدبن كه با ما صمیمی هستین.

بیتا: دست گرفتن، بغل كردن، پیش ما نشستن مطلقاً ممنوع!

جونگهیون:‌ یعنی چی؟ یه دفه بگو برو بمیر.

آزیتا: اینجا با كره فرق می‌كنه روابط دختر و پسر آزاد نیست.

طره: خلاصه حواستون باشه.

 

 

موقعیت: خونه نسیم

دخترا با خانواده‌هاشون خونه نسیم جمع شدن بودن و پسرا هنوز نیومده بودن.

همه داشتن كمك می‌كردن و وسایل پذیرایی رو آماده می‌كردن.

همین موقع زنگ درو زدن. نسیم درو باز كرد  و پسرا وارد شدن.

پسرا كت و شلوار پوشیده بودن. موهاشونو صاف كرده بودن. خلاصه خیلی بچه مثبت شده بودن.

دخترا زیرزیركی زدن زیر خنده.

پسرا به فارسی گفتن: سالام. كه همه زدن زیر خنده.

پدر نسیم: سلام خیلی خوش اومدین. بفرمایین و پسرا رو به سمت حیاط خونه راهنمایی كرد.

مهشاد زیر لب به اونیو گفت: این چه قیافه‌ایه كه درست كردین؟

اونیو: چیكار كنیم. آرمین و نیما ما رو مجبور كردن و گفتن كه باید تیپ سنگین بزنیم.

مهشاد: اوكی. خوب كاری كردین تازه شدین مثل آدما.

همه رفتن به حیاط.

توی حیاط تخت بزرگ چوبی بود و روشون فرش انداخته بودن و سماور و ..... خلاصه یك محیط كاملاً ایرانی سنتی.

پسرا با دهن باز به همه جا نگاه می‌كردن.

تمین: وای بچه‌ها اینجا چه باحاله. ببینین چه فرشای قشنگی انداختن. محیطش خیلی جالبه.

پسرا رفتن روی تخت نشستن.

نسیم براشون چایی آورد و گفت: اول بیایین چایی بخوریم بعد ناهار می‌خوریم.

پسرا داشتن چایی می‌خوردن  و هی به دخترا نگاه می‌كردن.

مهسا اومد سینی چایی رو ببره و یواش به پسرا گفت: اینقدر به ما نگاه نكنین خیلی تابلویین.

خلاصه وقت ناهار شد.

جونگهیون:‌ اینا دیگه چیه؟

آرمین: به این میگن كباب، به اینم می‌گن كشك بادمجون، اینم قرمه سبزیه.

تمین: كاشكه باجونگ دیگه چیه؟

نیما: كاشكه باجونگ نه كشكه بادمجون. از سیر و بادمجون درست شده.

پسرا شروع كردن به خوردن و معلوم بود خیلی از غذاها خوششون اومده. تمین كه به تنهایی فقط كشكه بادمجون می‌خورد. مینهو هم سرشو انداخته بود پایینو و افتاده بود رو كباب. كیبوم از هر كدوم یه ذره می‌خورد و به طره نگاه می‌كرد. جونگمین قرمه سبزی می‌خورد و می‌خندید.

بعد از غذا شروع كردن به حرف زدن و قرار شد كه فردا همه برن دربند.

 

 

موقعیت: هتل اتاق پسرا

تمین: وای مردم از خنده. انگار رفته بودیم خواستگاری.

مینهو: آره تا حالا تو عمرم اینطوری لباس نپوشیده بودم.

اونیو: اره اولش روی تخت كه چهارزانو نشسته بودم زانوهام درد گرفت ولی بعد خیلی خوشم اومد.

جونگمین: آره آدم‌های خوبی هم بودن. خیلی مهربون و مهمون نواز.

ته كیون: آره منم از محیطش خیلی خوشم اومد. كاشكی اونجا عكس مینداختیم.

كیبوم: آرمین و نیما هم پسرای خوبی بودن. من خیلی ازشون خوشم اومد.

اونیو: تنها عیبی كه داشت این بود كه نمی‌تونستیم با دخترا راحت حرف بزنیم. من كه این طوری دق می‌كنم.

جونگهیون: آره. اگه تو این دو هفته نتونیم با دخترا باشیم و راحت باهاشون حرف بزنیم چی؟

تمین: من دلم لك زده كه یه خورده دستای مهسا رو بگیرم ولی اون همش چپ چپ به من نگاه می‌كرد.

مینهو: من تا می خواستم با نسیم صحبت كنم روشو می‌كرد اونورو و می‌رفت.

اونیو: عیب نداره. بالاخره یه وقتی گیر میاریم. اینم خودش خیلی باحاله.

كیبوم: بچه‌ها من خیلی خسته شدم. بیایین بخوابیم كه فردا دوباره با این دخترا جنگ اعصاب داریم.

 

 

 

بای بای

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 07:50 ب.ظ