تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Happen to (16/2
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Happen to (16/2

جمعه 6 مرداد 1391 03:39 ب.ظ

نویسنده : ❤ NaSim ❤
ارسال شده در: HAPPEN TO ،

سلااااااااااااااااااام آجیاااااااااااا و کیبوم و جیسون!

خوبیییییییییییید؟!

شبتون بخییییییییییییییییر!

ببخشید یه شب دیر شد!

برییییییییییید ادامه واسه خوندن داستان!

راستی کی از اُما طره خبر داره؟!

داداچه عسیییییییییییییییییییییییییییییییییییسم!

 

 

 

نگین:آرمییییییییییییییییییییییییییییییییین...چی بهشوووووووون گفتی؟!

آرمین:غلط کردم!

دخترا هی نیگا میکردن به پسرا که جلو جلو میرفتنو حرص میخوردن!

مهشاد:اونو که آرههههههههه!خیلیییییییییی!

-ااا!

بیتا:کوووفت!

آزی:من نمیدونم...خودتون یه راه واسه ضایع کردنه اینا پیدا میکنید وگرنه...

جولی:دمار از روزگارتون درمیااااااااریم!

نیما:هه!

نگین:نیما خان چیزیییییییییی گفتییییییییی؟!

-نهههههه!

طره:خب حالا قبول میکنیییییییید یا نه؟!

مهشاد:بیخود میکنن قبول نکنن!!!!!!!!!!

پسرا:!!!!!!!!

-ها؟!راست میگم دیگه!

آرمین:اوکی از رو بردنه اینا با ما!داریم واسشون!

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

دخترا و پسرا و نیما و آرمین بعد از سوار ماشین شدنو یه کم دیگه گشتن حسابی گشنشون شده بود و از آرمینو نیما خواستن اونا رو به یه رستوران ایرووووووووونیه اصل ببرن!

آرمینو نیما هم یه چشمک به دخترا زدنو راه اوفتادن!دخترا هم فهمیدن مرحله ی اذیت کردن نزدیکه!

بعد از یه مدت رفت ماشین وایساد.همه از پنجره به بیرون نیگاه کردنو دیدن جلوی یه کله پاچه فروشی وایسادن!!!!

دخترا یهو زدن زیره خنده!پسرا هم با تعجب بهشون نیگاه میکردن!!!!!دختراخندشونو خردنو ساکت شدن!

نیما:منت...منتظر چی هستین؟!بیاین که مردیم از گشنگی!

آرمین:آره بدوئید!

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

همه رفتنو روی یکی از تختای چوبیی که اونجا بود نشستن!

اونیو:مهشاد خوبی؟!

-از این بهتر نمیشم!چطور؟!

-هیچی همش داری میخندی!

-چیزه جدیدی نیست!

تمین جلوی دهنو دماغشو گرفتو گفت:این بوی چیه؟!اههههه!

جولی:وا تمین چرا اینجوری میکنی؟!بو به این خوبیییییییییی!

دخترا برگشتنو با تعجب نیگاش کردن!!!!!!!!!!!

-مگه نهههههههههه دخترااااااااا؟!

-آرههههههه!

بعد از چند لحظه گارسون سفارششونو آوردو گذاشت رو تخت!آرمینو نیما که آب از لبو لوچشون راه اوفتاده بود!دخترا که هر آن بود از حال برن و چشماشونو جمع کرده بودنو داشتن با ترس به ظرف نیگا میکردن!پسرا هم که با چشمای از حدقه دراومده یه نیگا به ظرف میکردن یه نیگا به دخترا!

نگین که دید دیگه داره حالش به هم میخوره گفت:من الآن میام!و دویید بیرون!

جونگ مین:وا!

آزیتا:اااا...دیدی چی شد؟!گوشیمو تو ماشین جا گذاشتم!و بدو بدو رفت بیرون!

ته کیون:این چش شد یهو؟!

بیتا بدونه اینکه چیزی بگه پا شد رفت بیرون!

جونگ هیون:اینا چرا همچین میکنن؟!عجباااااااا!

نسیم یهو  گوشیشو از رو میز برداشتو به نگین اس زد که:یه زنگ به من بزن!

بعد چند ثانیه گوشیش زنگ خرد...

نسیم:ببخشید الآن میاااااااااااام!و با سرعته جت دوئید بیرون!

مینهو:فکر میکنید کی بود که اونجوری دویید؟!(مشکوکم مشکوم به تو!)

مهشاد هم به بیرون اشاره کردو گفت:ااا بچه ها ببینید الهام!

جولی:کو؟!آهاااا آره بیاین بریم باهاش سلام علیک کنیم!

به این ترتیب همه دوییدنو بیرون رفتن!

اونیو یه نیگا به تمینو کیبوم انداختو گفت:فکر میکنید الهام اسمه دختره یا پسر؟!!!!!!!!!!!!!!

تمین و کیبوم:نمیدونم!

پسرا به هم دیگه نگاه کردنو بعد کیبوم به کره ای گفت:فکر کنم سرکاریم!

پسرا هم به نشانه ی موافقت سری تکون دادن!

آرمین یهو گفت:چرا معطلید...بیاین بخوریم!

نیما:آره الآن اونا هم میان!و یه چشمو برداشتو به سمته تمین گرفتو گفت:بیا!

تمین یهو دستشو رجلوی دهنش گذاشتو دویید به سمته دستشویی!

پسرا هم دنبالش!

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

دخترا واستاده بودن بیرونو هی داشتن نفس عمیق میکشیدن!

نگین:مرد شور این نقشتو ببره آرمییییییییییین!

آزیتا:واقعاااااااااااااااً!

بیتا یهو شروع کرد به خندیدن!

بیتا:قیافه هاشونو دیدین؟!

طره:آره حاضرم یه روز از عمرمو بدم یه بار دیگه کیبومو اونجوری ببینم!

جولی:کاش فیلم میگرفتیم!

مهشاد:آرهههههه!اونیو رو دیییییییییدیییییییید؟!

همون لحظه پسرا اومدن بیرونو دخترا رو خندون دیدن...

رفتن سمتشووووونوووو با ناراحتی نگاشون کردن...بعد از چند ثانیه با صدای بلند به فارسی گفتن:ببخشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!

دخترا:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

روزها میگذشتو دخترا هر روز پسرا رو میبردن بیرونو میگردوندنشون!به پسرا خیلی خوش میگذشتو هر روز به دخترا وابسته تر میشدن و هر موقع که با دخترا بیرون بودن خیلییییییییی خوشحال بودن.دخترا هم دیگه به محبتا و فارسی حرف زدنای بالهجه و وجوده پسرا عادت کرده بودن.

تا اینکه....

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

خب ایندفعه هر چی بگین داستا ن بد بود!معذرت!

پارته بعد با نگینه!بگید زود بزاره!

نظر بدییییییییییینااااااااا!البته لطفاً!

میدوستمتووووووووووووون زیاااااااااااااااااااااد!فعلااااااااااااااااااااااً!

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 07:46 ب.ظ