تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Happen To/ The End
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Happen To/ The End

جمعه 10 شهریور 1391 01:22 ب.ظ

نویسنده : ❤ Negin ❤
ارسال شده در: HAPPEN TO ،



سلام. اومدم با پارت آخر. امیدوارم خوشتون بیاد اگرچه خیلی بده.
بفرمایین ادامه...





روزها میگذشتو دخترا هر روز پسرا رو میبردن بیرونو میگردوندنشون!به پسرا خیلی خوش میگذشتو هر روز به دخترا وابسته تر میشدن و هر موقع که با دخترا بیرون بودن خیلییییییییی خوشحال بودن.دخترا هم دیگه به محبتا و فارسی حرف زدنای بالهجه و وجوده پسرا عادت کرده بودن.


تا اینکه یه روز پسرا ب دخترا زنگ زدن و گفتن که کار مهمی باهاشون دارن.

موقعیت: هتل/اتاق پسرا

دخترا و پسرا تو سالن نشسته بودن.

نسیم: چیشده؟

مینهو: راستش...

مهشاد: راستش چی؟

اونیو: امممممممم...

نگین: ااااا خب بگید دیگه!

جونگمین: خیله خب حالا قاطی نکن.

آزیتا: نمیخواین بگین؟

ته کیون: چرا میگیم.

طره: هووففففففففففف.

کیبوم: ما فردا بر میگردیم کره.

جولی: همین؟

تمین: آره دیگه.

بیتا: همچین گفتین یه چیز مهم میخواید بگید گفتم چیشده حالا!

جونگهیون: یعنی واستون مهم نیست؟

نسیم: چرا خب مهمه ولی اونقدرا هم که شما میگفتید مهم نیست!

مینهو: هااااا؟

نگین: ها نداره که خب بالاخره با هم در ارتباطیم و شایدم ب زودی بتونیم همو ببینیم اینکه غصه نداره.

جونگمین: ما وقتی برگردیم کره سرمون شلوغ میشه شما که وضعیت مارو میدونید.

مهشاد: یعنی چی؟ یعنی این آخرین دیدارمونه؟

اونیو: شاید.

همه رفتن تو فکر. دخترا خیلی ناراحت بودن چون خیلی پسرا رو دوست داشتن و ب وجودشون عادت کرده بودن. پسر ها هم همینطور چون اون روزایی که با دخترا بودن بهترین روزای عمرشون بود.

جولی: خیله خب حالا فردا کی پرواز دارین؟

تمین: ساعت 6 عصر.

آزیتا: نظرتون چیه امروز برای آخرین بار بریم بیرون؟

ته کیون: نه نمیتونیم راستش کار داریم.

طره: یعنی کارتون از ما واجب تره؟

کیبوم: نه اصلا اینطور نیست اخه...

جونگهیون: خودتون فردا میفهمین ولی الان چیزی نپرسین.

بیتا: باشه خب دیگه ما باید بریم.

دخترا از پسرا خدافظی کردن و رفتن خونشون. همشون رفتن تو اتاقشونو درو بستن و کلی گریه کردن. فکر نمیکردن شادی ها و روزای خوبشون انقدر زود تموم شه.
اون شب دخترا اصلا نتونستن بخوابن و همش گریه میکردن. پسرا هم یا بیدار بودن و ب دخترا فکر میکردن و یا اگرم ب زور میخوابیدن خواب دخترارو میدیدن.
بالاخره فردا شد و وقت رفتن رسید.
دخترا با بی حالی داشتن آماده میشدن تا برن فرودگاه. نگین با ماشین رفتن دنبال دخترا و همه رفتن فرودگاه.

موقعیت: فرودگاه

پسرا رو صندلی نشسته بودن و منتظر دخترا بودن که دخترارو دیدن و براشون دست تکون دادن.

مینهو: نسیم چرا چشات انقدر قرمزه؟ گریه کردی؟

نسیم: نه... و یهو بغضش ترکید و شروع کرد گریه کردن.
مینهو میخواست بغلش کنه و نوازشش کنه اما نمیشد. مینهو رفت و از تو چمدونش ی جعبه کادوئی آورد و داد ب نسیم و گفت: این برای توئه.
نسیم جعبه رو باز کرد و یه گردنبند خیلی خوشگل دید.

نسیم: مینهو تو معرکه ای.
مینهو خندید و گردنبند رو انداخت گردن نسیم.
.........................................................................................................
اونیو: مهشاد خیلی دلم واست تنگ میشه.

مهشاد: منم همین طور. و بغض کرد.
اونیو از تو جیبش ی جعبه ی کوچولو در آورد و داد ب مهشاد. مهشاد جعبه رو باز کرد و انگشتر خیلی خوشگل ب شکل قلب دید.

مهشاد: واااااااااااااای خیلی قشنگه ممنون.

اونیو: قابلتو نداشت خانومی.
..........................................................................................................
خلاصه پسرا هر کدوم ب دخترا کادو دادن. جونگهیون ی دستبند خیلی خوشگل ب بیتا داد. جونگمین واسه نگین ی عروسک خوشگل و یه دستبند خرید (من عاشق عروسکم). کیبوم واسه طره کیف و کفش خوشگل خرید و تمین واسه جولی ی گوشی و یه عروسک خرید. ته کیونم واسه آزیتا ی جفت گوشواره و لباس خرید. خلاصه اعلام کردن که وقت پروازه. دخترا همه گریه میکردن و پسرا هم بغض کرده بودن بالاخره با سختی از دخترا دل کندن و رفتن.
دخترا تا یک هفته کارشون شده بود گریه کردن ولی کم کم سرشون شلوغ شد و با درس و کار سرشون گرم شد ولی از طریق ایمیل و چت با پسرا در ارتباط بودن.
.........................................................................................................
موقعیت: 4 سال بعد

دخترا تو خونه ی جولی اینا جمع شده بودن و داشتن با هم میحرفیدن که گوشیه بیتا زنگ خورد.

بیتا: بله؟

.............

بیتا:خانوم کیم حالتون چطوره؟

...................

بیتا: وای چ عالی حتما میایم.
و گوشیو قطعید.

جولی: چی میگفت؟

بیتا: هیچی اومده ایران و مارو برای امشب ب شام دعوت کرده.

آزیتا: چ عالی.

بالاخره شب شد و دخترا زنگیدن ب خانوم کیم و آدرس رستورانو ازش گرفتن و رفتن اونجا. خانوم کیم دم در رستوران واستاده بود و منتظر دخترا بود. دخترا اومدن پیشش.

خانوم کیم: خوش اومدین. بیاید بریم طبقه ی بالا.

دخترا همراه خانوم کیم رفتن بالا و یهو از تعجب خشکشون زد.
پسرا هرکدوم با ی دسته گل روبه روشون واستاده بودن و لبخند میزدن. دخترا فکر میکردن این یه خوابه.

یهو پسرا با هم گفتن: عشق مارو قبول میکنین؟

دخترا که دیگه از بهت اومده بودن بیرون رفتن سمت پسرا و دسته گلارو ازشون گرفتن و گفتن: آره...
..........................................................................................................
آخیشششششششششششششششششش. مخم سوت میکشه.
بابای.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 07:45 ب.ظ