تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - 1/ Love is not a Whim
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

1/ Love is not a Whim

جمعه 10 شهریور 1391 08:39 ب.ظ

نویسنده : ❤ NaSim ❤
ارسال شده در: Love is not a Whim ،

شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام...

من عشقه به پروانمو همه جا باید نشون بدم!

بعلههههههه اینو همین الآن بگم که هر کی پست پایینو نخونده اول بره اونو بخووووووووووووونه!

نخونده نریدا!

بعله برید ببینید از اولین پارته داستان خوشتون میااااااد آیا؟!

شاید اولین پارت زیاد جالب نشه ولی از دفعه ی بعد بهتر میشه!

حالا هم برید لطفاً آیدومه!

 


من!

 

 


صبح ساعت 8 بود.

هر 6 تا دختر توی خونه هاشون که از هم دیگه فاصله ی کمی داشت و توی یک خیابون بود،تو اتاقاشون روی تختاشون دراز کشیده بودنو داشتن به مشکلاتشون فکر میکردن.این شب اولی نبود نخوابیده بودنو شب رو با فکر کردن به صبح رسونده بودن.

بیشتر از 5،6 سال بود که با هم دوست بودن.از بچگی با هم بزرگ شده بودن...حالا هم که دیگه بزرگ شده بودن و دانشگاه میرفتن.

خانه ی خانواده ی لی

بالاخره با صدای مادرش که میگفت:پاشو دیگهههههه ماری...دانشگاهت دیر میشه.از جاش پا شد و سریع آماده شدو و به سمت در خون رفت.

ماری دم در و در حالی که داشت بند کفشاشو می بست گفت:من رفتممممممم!

مامانش از توی آشپزخونه:به سلامتتتتتت.

سریع دویید بیرون و دید که دوستاش جلوی در منتظرش وایستادن.

ماری:سلااااااام...ببخشید اگه دیر شد!نبخشیدید هم نبخشیدید البته...اونقد منتظرم گذاشتین که حسابش از دستم در رفته!

فرناز:سلام دست شما مرسی!جای معذرت خواهیته دیگه!

-بعله!

جسی:خیلی خب دیگه الآن دیر میشه بیاین بریم!

نگین:دیر که نمیشه فوقه فوقش میدوییم تا یه جایی.

زهرا:از طرف خودت اظهار نظر کن من که حالو حوصله ی دوییدن ندارم دوباره!

نسیم:اگه همین جوری به حرف زدن ادامه بدین که خب باید بدوییمممممم!

نگین:هه هه...راس میگه بریم دیگه!

توی راه دانشگاه

دخترا داشتن قدم زنون به سمت دانشگاه میرفتنو توی راه هم با هم حرف میزدن.

مثل هر روز رسیدن به یک خونه ی خیلییییییییییییی بزرگ با یک باغ خیلی بزرگتر!

ماری:وااااااااای من عاشقه من خونه امممممم...!

نسیم:تو رو کوک کردن هر موقع از اینجا رد میشیم همین جمله رو بگی؟!

ماری:آخه واقعاااااااااً خیلی خوشگلهههههه...واییییی!

زهرا:آره اگه ما هم میچین خونه ای داشتیم...

یهو همه ی دخترا ساکت شدن.

بعد از یه مدت که نگین گفت:میگم...شما با مامان باباهاتون...صحبت کردین؟

دخترا:اوهوم...

نگین:خب نتیجه؟

دخترا از روی ناراحتی سرشونو انداختن پایین.

نگین:خب فهمیدم نتیجه چی بوده.نمیشه به اونا هم خورده گرفت.خب نمیتونن از پس هزینه ی شهریه ی دانشگاه بر بیان...

فرناز:خب الآن باید چیکار کنیم؟

زهرا:نمیتونیم که همین جوری دس رو دس بزاریم.

جسی:خب...تنها راه اینه که...

دخترا:؟؟؟؟؟

جسی:تنها راه اینه که خودمون یه راهی واسه پول درآوردن پیدا کنیم...

ماری:مثلاً از چه راهییییییییی؟؟؟

جسی:خب نمیتونیم از دیوار مردم بریم بالا که...!باید بریم کار کنیم دیگه!

دخترا:آهااااااان!

و بعد بازم برای چند دیقه ساکت شدن.تا اینکه نسیم گفت:خبببببب چه کاری آخه؟؟؟ما که هنوز مدرکمونو نگرفتیم.

نگین:آره هیچ جا هم کار نمیدن به چند تا دختر جوون که نه مدرکی دارن نه سابقه کاری.

فرناز:خب باید بریم دنبال یه کاری بگردیم که اینا رو لازم نداشته باشه.

زهرا:چه کاری مثلاً؟!نکنه...

و یهو چشمش به یه دفتر خدمات و نظافت خانه که اونور خیابون بود افتاد...

زهرا:نکنه...نکنه باید بریم تو خونه های مردم واسشون کار کنیم؟!!!!!!بشور بساب!

ماری:هههههههه هههههههههههه ههههههههههه!

نگین:اگه...پول خوبی بدن که بتونیم شهریه ی دانشگاهو...بدیم...چرا که نه؟!

دخترا:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نگین:چیه نکنه میخواین از دانشگاه اخراج شیم؟؟؟

 


بعله!

فقط همینمون مونده بود!

ما تو این داستانا به چه کارایی که روی نمیاریم!

بعله دیگه!

خوااااهش میکنم نظر بدبناااااا!

ترکوندینم ترکوندین!

خیلی خب من دارم مییییییمییییییییرم از صب پای کامم!

برم دیگه

باااااااااااااااای

عاچمقتوووووووووووونم!

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 03:47 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30