تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Love is not a Whim / 2
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Love is not a Whim / 2

شنبه 11 شهریور 1391 12:04 ب.ظ

نویسنده : ❤ Negin ❤
ارسال شده در: Love is not a Whim ،


اوا سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

با پارت 2 اومدم. (توروخدا!)

برید ادامههههههههههه


 
 


دخترا: نه نمیخوایم.

نگین: پس حرف نباشه.

نسیم به ساعتش نگاه کرد و گفت: اوه اوه! بدوئید که دیرمون شد.

دخترا شروع کردن ب دویدن. نیم ساعت بعد ب دانشگاه رسیدن. همین طور که نفس نفس میزدن وارد دانشگاه شدن. داشتن میرفتن سر کلاسشون که یهو رئیس دانشگاه دیدشون.

آقای پارک: خانوما کجا با این عجله؟ بیاید دفتر من کارتون دارم.

فرناز: اوه اوه کارمون ساختس.

جسی: فقط خدا کنه اخراجمون نکنه.

ماری: بسه دیگه بیاید بریم آخرش یا اخراجیم یا نیستیم دیگه.

زهرا: چقدر ریلکسی ماری.

ماری: خب چیکار کنم؟

نگین: اه من رفتم. نگین رفت و دخترا هم دنبالش رفتن. رسیدن ب اتاق آقای پارک و در زدن و وارد شدن. آقای پارک اشاره کرد که بشینن و دخترا هم که از ترس و اضطراب بدنشون میلرزید نشستن.

آقای پارک: ببینید خانوما این سومین بار و آخرین باریه که بهتون تذکر میدم! شما پول دو ترم رو ندادید و اگه نهایتا تا ماه آینده نتونید شهریه تون رو بپردازید از دانشگاه اخراج میشید.

فرناز: اما آقای پارک...

آقای پارک: دیگه اما نداره همین که گفتم.

جسی: شما چرا موقعیت مارو درک نمیکنید؟ شما که از وضعیت ما با خبرید؟!

آقای پارک: بله با خبرم اما نمیتونم بیشتر ازین بهتون مهلت بدم. اگه واقعا قادر به پرداخت شهریه تون نیستید بهتره ترک تحصیل کنید!

دخترا همه تو فکر بودن که یهو زهرا گفت: باشه آقای پارک تا ماه آینده پول شهریه مونو جور میکنیم.

آقای پارک شونه هاشو انداخت بالا و گفت: حالا میتونید برید.

دخترا اومدن بیرون. نسیم: وای حالا چیکار کنیم؟

جسی: زهرا چرا بیفکر حرف میزنی؟ حالا ما چجوری تا ماه آینده این پولو جور کنیم؟

نگین: همون که من گفتم. مجبوریم کار کنیم.

نسیم: آره بهتره بعد از دانشگاه بریم به اون دفتر خدماتی.

فرناز: نسیم خل شدی؟ بریم واسه مردم کار کنیم؟

نسیم: جز این مگه کار دیگه ای هم میتونیم بکنیم؟

ماری: حق با نسیمه. من خیلی برای ورود ب دانشگاه زحمت کشیدم و نمیخوام ب همین راحتی قید درس و دانشگاهو بزنم.

جسی: منم همین طور. بهتره کم کم رو پای خودمون وایستیم چون از پدر مادرامون هیچ بخاری بلند نمیشه.

زهرا: راست میگه.

فرناز: هووووووف! باشه منم تسلیم شدم.
.......................................................................................................................

آقای کیم: کیبوم و مینهو بیاید اینجا بشینید میخوام باهاتون صحبت کنم.

مینهو و کیبوم نشستن روی مبل: بله پدر؟

آقای کیم: ببینید پسرا من یه ماموریتی بهم خورده که باید برای 1 سال برم خارج از کشور و اینکه مادرتونم همراه من میاد.

پسرا: خب؟

پدر: ما نمیتونیم شما رو با خودمون ببریم و اینکه من هر ماه 2 میلیون تومن ب حساب هر کدومتون میریزم تا کم و کسری نداشته باشید. راستی پدر مادرای اون دوستاتونم میان چون اونا هم تو این مدت ماموریت دارن و شما میتونین با هم باشین و باید حسابی هوای همو داشته باشید.

مینهو: حتما پدر خیالتون راحت باشه. شما بدون هیچ نگرانی برید و ب کارتون برسید.

پدر: من واقعا ب داشتن شما دوتا افتخار میکنم.

کیبوم: ممنون. حالا کی پرواز دارید؟

پدر: امروز عصر ولی در واقع باید الان بریم چون کار داریم . و بعد پسرهایش را در آغوش گرفت.

مادرشون در حالی که گریه میکرد گفت: مواظب خودتون باشید. غذای بیرونو نخورید و شبها هم زود برگردید خونه.

مینهو پیشونی مادرش رو بوسید: چشم مامانم انقدر گریه نکن.

کیبوم هم لپ مادرش رو بوسید و گفت: مامان اونجا یه عروس خوشگلم واسه خودت پیدا کن.

مامانش: ای نمیری تو که همش ب فکر اینجور چیزایی!

کیبوم خندید: عاشقتم ب خدا. و مامان باباشون رفتن.

مینهو: وای بهتر ازین نمیشه. هرشب عشق و حال! هرشب مهمونی!

کیبوم: هرشب دخترای جدید!!!!!!!!!! بهتره زنگ بزنیم بچه ها هم بین.
مینهو زنگ زد ب دوستاش و بعد از نیم ساعت همشون ریختن اونجا!

اونیو: وای که چقدر زندگی بدون پدر مادرا زیباست.

ایونهیوک: فقط بپا ی موقع خوشی نزنه زیر دلت.

تمین: خب برنامتون چیه بچه ها؟

جونگهیون: میگم زنگ بزنیم دوست دخترامونم بیان.

مینهو: آره فکر خوبیه.

کیبوم: فردا شبم مهمونی میگیرم و منم کلی م.ش.ر.و.ب سفارش میدم.

اونیو: بهتره چندتا خدمتکارم بگیریم که ترتیب کارارو بدن.

کیبوم: خوبه الان میزنگم ب دفتر خدماتی.
.........................................................................................................

دخترا کلاسشون تموم شده بود و داشتن میرفتن سمت خونه که ب اون دفتر خدماتی رسیدن و رفتن تو.

منشی: کاری داشتید؟

جسی: بله راستش میخوایم درخواست کار بدیم.

منشی: بله چند لحظه صبر کنید!
بعد از یک ربع منشی آدرس ی خونه رو داد و گفت که دخترا میتونن از فردا کارشونو شروع کنن.

ماری: بیاید بریم ببینیم خونه هه کجاست؟!
دخترا رفتن تا رسیدن ب ی خونه ی بزرگ.

زهرا: اااااااا این همون خونه هس که ماری عاشقشه!

نسیم: هه هه هه آره ماری ب عشقت رسیدی!

فرناز: بچه ها بیاید بریم خونه حالا فردا میایم.

دخترا رفتن خونه و استراحت کردن و فردا صبح بیدار شدن و صبونه خوردن و ب سمت اون خونه حرکت کردن. بالاخره رسیدن و زنگ زدن و بعد از مدتی یک زن تقریبا 50 ساله درو باز کرد.

نسیم: ببخشید منزل آقای کیم؟

زن: بله. شما خدمتکار جدید هستید؟

دخترا: بله.

زن: خیله خب بیاید تو ...
...........................................................................................
اوخی دلم واسه خودمون سوخت!!!!!

 نظر یادتون نره




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 03:47 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30