تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Love is not a Whim / 3
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Love is not a Whim / 3

یکشنبه 12 شهریور 1391 03:40 ب.ظ

نویسنده : ❤ NaSim ❤
ارسال شده در: Love is not a Whim ،

 

شلااااااااااااااااااااااام به همه ی آجیا و دوستانو دوس پسرامو داداشام.

خوبید ایشالا؟

بعله امروز حوصله ی حرفیدن ندارم

بعله لطف میکنید اگه برید آیدومه ببینید خوشتون میاد یا نه!

http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/bicyclesmiley.gif

دخترا رفتن خونه و استراحت کردن و فردا صبح بیدار شدن و صبونه خوردن و ب سمت اون خونه حرکت کردن.بالاخره رسیدن و زنگ زدن و بعد از مدتی یک زن تقریبا 50 ساله درو باز کرد.

نسیم: ببخشید منزل آقای کیم؟

زن: بله. شما خدمتکار جدید هستید؟

دخترا: بله.

زن: خیله خب بیاید تو
...

دخترا پشت سر اون خانم پیر وارد خونه شدن.

اون خانم و دخترا همون جور که داشت از باغ بزرگ رد میشدن تا به خونه برسن،خانمه گفت:من لی هستم.سرکارگر این خونه.شما اینجا باید به دستورات من عمل کنید.این خونه یه سری قوانینو اصولی داره که برای اینکه اینجا کار کنید باید اونا رو بدونید و مهم تر اینکه بهشون عمل کنید...

دخترا هم داشتن با دقت گوش میدادن.نمی خواستن این کارو از دست بدن پس باید طبق قوانین اونجا رفتار میکردن.

خانم لی ادامه داد:همون طور که میبینید باغ این خونه خیلی بزرگه و هر روز باید بهش رسیدگی بشه.آقای کیم هر گونه کوتاهی رو در باره ی رسیدگی به باغ رو تحمل نمیکردن.پس حالا که مسافرت هستن نمیخوام وقتی بر میگردن از وضع باغ ناراضی باشن.میفهمید که چی میگم؟

دخترا:بله خانم.

دخترا و لی وارد خونه شدن و لی ادامه داد:خب موضوع بعدی که باید راجبش بدونید اینه که سرو غذا تو این خونه یه ساعت مقرر داره و باید اون موقع غذا آماده باشه.مهم نیست که غذا اون ساعت خورده بشه یا نه ولی باید آماده باشه.

خانم لی بدون اینکه یه لحظه برگرده و دخترا رو ببینه وارد سالن پذیراییه بزرگ خونه شد وگفت:هر روز باید همه جای این خونه گردگیری بشه و حتماً 1 روز درمیون و در مواقع نیاز هر روز جارو و مرتب بشه.

دخترا آروم با هم:هووووووف!

لی:چیزی گفتید؟

دخترا:نهههههه!

لی:خیله خب...داشتم میگفتم...هفته ای یک بار باید ملافه ها و رو تختی ها و رو بالشی عوض بشن اما در صورت لزوم زود تر باید انجام بدید.

دخترا پشت خانم لی به طبقه ی بالا رفتن.

خانم لی یهو برگشت سمت دخترا و دخترا هم با دیدن اون صاف ایستادنو سرشونو پایین انداختن.

لی:خب...تو!...و به ماری اشاره کرد.

ماری:ب...بله؟

-تو مسئول گردگیری و جارو تمیز کاریای طبقه ی پایین هستی.

ماری:بله حتماً.

-خب تو هم مسئول آشپزخونه و کارای اونجا و آشپزی هستی خانم جانگ هم هست اگه خواستی میتونه بهت تو شستن ظرافا کمک کنه.

نگین:بله.

-خوبه...و تو دختر...تو مسئول اتاق خوابا هستی.

فرناز:حتماً خانم.

-خب تو هم...به باغ رسیدگی کن.میتونی دیگه؟

نسیم:ب بله فکر کنم از پسش بربیام خانم.

-کارای باغ زیادن...خب تو هم میتونی کمکش کنی.

زهرا:بله چشم.

و رو به جسی گفت:تو هم مسئول خرید هستی.مسئول آشپزخونه لیست چیزایی که لازمه رو به تو میده و تو اونا رو تهیه میکنی.

جسی:اوکی...یعنی بله!

لی:و اینکه طبقه ی بالا نمیرید من خودم مسئول اینجام.این طبقه اتاق خواب و اتاق کار آقای کیم هستش پس حالا که نیستن لزومی نداره هر روز تمیز بشه.فهمیدید؟

دخترا:بله.

-خوبه. و نگاهشو از دخترا گرفتو یه نفس عمیق کشید.که یهو نگین پرسید:ببخشید؟

لی:بپرس.

نگین:می خواستم بدونم حالا که آقا و خانم کیم مسافرت تشریف دارن خونه خالیه؟

لی:ام نه یادم رفت بگم پسراشون اینجا هستن که فکر میکنم این مدت دوستاشون هم پیششون اومده باشن که با هم باشن.سوال دیگه ای؟

دخترا:...

لی:خوبه...بیاین بریم به هر کدومتون کاراتونو و جاهای وسایلی که ممکنه لازمتون بشه رو نشون بدم.


خلاصه اون روز تموم شد و دخترا با وظایفو کارایی که باید انجام میدادن آشنا شدن و قرار شد از روز بعد بیان و کاراشونو شروع کنن.

و با درمیون گذاشتن اینکه بعضی روزها باید به دانشگاه برن قرار شد اون روزها بعد از دانشگاه برن و کارشونو شروع کنن.


دخترا با هم تعضیم کردنو گفتن:ممنونیم خانم خداحافظ.

و از در باغ خارج شدن.

یه ذره که از خونه فاصله گرفتن جسی گفت:پسر پدرمون دراومدس!

نگین:دقیقاً!

ماری:ولی خب مجبوریم حقوق هم که خوب میدن...!

فرناز:آره نکته ی مثبتش همینه فقط.

نسیم:حالا!میگذره...

زهرا:خونه به این گندگی مونده دست چند تا بچه!

نگین:همووووووووون!

ماری:خدا از این شانسا به ما هم بده!(جداً:دی)

فرناز:به ما چه ما کارمونو بکنیم بعد مدرک گرفتنو تموم شدن دانشگاهم پا میشیم میریم.

جسی:یا اصلاً شاید بعد یه مدت خانواده هامون بتونن از پس خرجو مخارجش بربیان.

نگین:آره...البته شاید!

نسیم:بیخیالش حالا...هستید بدوییم؟!من خسته ام میخوام زودتر برسم خونه!

نگین:اوکی...هر کی آخر برسه هممونو مهمون میکنه!

زهرا:چی مهمون میکنه حالا؟!

نگین:چمیدونم یه قهوه ای چیزی!

نسیم:حرف زدن بسه...1.2.3!

و شروع کرد دوییدن!

بقیه هم با دادو بیداد دنبالش!(:دی!)


بالاخره فردا صبح شد.

با هم به سمت خونه ی کیم حرکت کردن.در زدن و بعد از باز شدن در رفتن داخل.

خانم لی جلوی در منتظر بود.

دخترا تعظیم کردن و سلام دادن.

لی:خب حالا...

و با صدای چند نفر که داشتن با هم شوخی میکردن و میخندیدن حرفشو قطع کرد.

دخترا برگشتن به سمت صدا که از طرف اتاق خوابا میومد...


بعله!

چطور بود؟!

بهم بگین البته میدونم افتضاح بود!

من برم بایییییییییییی

عاشقتوووووووووووووووووونم

عاشق این شکلک شدم:!!!!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 03:47 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30