تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Love is not a Whim / 6
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Love is not a Whim / 6

چهارشنبه 15 شهریور 1391 07:50 ب.ظ

نویسنده : ❤ Negin ❤
ارسال شده در: Love is not a Whim ،

سلام من اومدم خوش اومدم برید ادامه...

حرفم نباشه...


      
                                 


اونیو فرناز رو دید که داشت چرت میزد و هراز چند گاهی هی سرش میوفتاد پایین و از خواب میپرید و سرشو صاف میکرد درست عین معتادا!!!!!! اونیو آروم خندید و بعد از دو دقیقه بلند گفت: اهم اهم...

فرناز یهو پرید و با دیدن اونیو که دست ب سینه جلوش واستاده بود هل شد و بلند شد و ایستاد و درحالی که از خجالت سرش پایین بود گفت: معذرت میخوام آقای کیم!

اونیو: لازم نیست واسه شب غذا درست کنی!

فرناز: چشم!!!!!!!!!

اونیو رفت. فرنازم که شوکه شده بود و رنگ صورتش پریده بود! دخترا هم درحالی که با هم حرف میزدن وارد خونه شدن و فرناز رو دیدن که بدجور رنگ صورتش پریده!

نسیم: چیشده؟

فرناز:..........

ماری: د بگو دیگه!

فرناز: من داشتم چرت میزدم که یهو آقای کیم اومد تو آشپزخونه و منو دید!!!!!!!! وای خیلی خجالت کشیدم! اهه اهه اهه...

دخترا هم زدن زیر خنده.

نگین: پس حسابی جای ما خالی بوده!

جسی: وای تو اون لحظه قیافت دیدنی بود فرناز!

فرناز: درد! زهر گوریل!

زهرا: حرف نباشه! یهو دخترا چپ چپ بهش نگاه کردن!

زهرا: خو حرف باشه! اصن من میرم تو باغ کار دارم!

نسیم: واستا منم بیام! و رفت.

نگین: جسی قوربون دستت تو هم برو اینارو بخر!

جسی: هوووووووووووف! باشه.

ماری: منم میرم گردگیری کنم.

فرناز: منم که تازه ملافه هارو شستم پس فقط میرم تمیز میکنم اتاقارو. و همه رفتن سر کارشون!

.................................................................................................................

باغ

نسیم داشت گلارو آب میداد که یهو زهرا اومد و یه برگ کرد تو حلقش! نسیم تفش کرد: یاااااااااااااااااااااااا!

زهرا: اوه اوه خشم اژدها الفرار.... و در رفت!

زهرا همین جور که داشت میدوئید و پشت سرشو نگاه میکرد یهو محکم خورد ب جونگهیون که تو باغ داشت ول میگشت و منتظر پسرا بود!

زهرا: اوه ببخشید آقای کیم!

جونگهیون: ؟؟؟؟!!!!!

زهرا لب پایینشو گاز گرفت و رفت!

.............................................................................................................

نسیم داشت گلارو آب میداد که یه سایه پشت درختا دید و آروم گفت: به خدمتت میرسم زهرا خانوم! ولی اون سایه زهرا نبود مینهو بود که داشت با تلفن میحرفید. نسیمم که منتظر بود زهرا از پشت درختا بیاد بیرون با اومدن مینهو یهو شلنگو گرفت طرفش و حسابی خیسش کرد!

نسیم: تا تو با....

مینهو: یااااااااااااااااا! این چه کاری بود دختره ی نادون؟

نسیم با بغض: متاسفم!

مینهو: بعدا به خدمتت میرسم. و رفت تو خونه.

...................................................................................................................

جسی با کلی خرت و پرت از خرید برگشت و درحالی که غر میزد وارد خونه شد و متوجه تمین که رو مبل نشسته بود نشد!

جسی: اه مگه 6 تا پسر چقدر میخورن. حالا خوبه همش بیروننا. دخترا هم داشتن از تو آشپزخونه اشاره میکردن که ساکت شو.

جسی: چی میگین شماها؟

ماری: بی خرد پشتتو نگاه کن!

جسی برگشت و دید که تمین دست ب سینه واستاده و داره با اخم نگاهش میکنه. جسی تا اومد چیزی بگه تمین گفت: حرف نباشه!

جسی: ..............! تمینم با اخم از بغلش رد شد و رفت تو حیاط. نسیم و زهرا هم اومدن داخل.

نسیم: واااااااااااااای عجب روز گندی بود.

زهرا: آره حسابی گند زدیم. و دخترا شروع کردن ب تعریف کردن ماجرا برای همدیگه ! خلاصه بعد از ی ساعت چون کارشون تموم شده بود و پسرا هم گفتن شام نمیخوان پاشدن رفتن خونه. فردای اون روزم چون دانشگاه نداشتن زودتر رفتن سرکارشون. وقتی وارد خونه شدن دیدن که خانوم لی  داره چندتا دختر رو ب سمت بیرون راهنمایی میکنه!

نسیم: بچه ها اینا جدیدن؟

ماری: آره فکر کنم چون اون قبلیا این شکلی نبودن!

جسی: اه اه خجالتم نمیکشن این همه کثافت کاری میکنن!

نگین: زهرا و نسیم تحویل بگیرید!

فرناز: راست میگه! شما که میگفتین پسرای خوبین؟

زهرا: ما چمیدونستیم اینا هرشب دخترای جدید میارن خونه!

نگین: ازشون متنفرم!

دخترا: ما هم همینطور!

..............................................................................................................

خلاصه 3 ماه گذشت و تو این مدت پسرا ب کارشون ادامه دادن. هرشب مهمونی! هرشب دخترای جدید! دخترا هم ب شدت ازشون متنفر شده بودن ولی بازم احترامشونو نگه میداشتن یعنی مجبور بودن بهشون احترام بذارن! پسرا کم کم خوشی زد زیر دلشون و ازین همه عشق و حال خسته شدن! (منم بودم خسته میشدم دیگه شورش در میاد) پسرا بیشتر تو خونه بودن و گوشی هاشونم اکثرا یا سایلنت بود یا خاموش!

اتاق پسرا

کیبوم: اه خسته شدم! دلم یه تفریح جدید میخواد!

مینهو: دقیقا!

اونیو: مینهو زهرمار دوباره شروع نکنا!

مینهو: وا خو چی بگم؟

ایونهیوک: اصن حرف نزن!

تمین: مارو باش چقدر واسه این 1 سال برنامه چیدیم!

جونگهیون: تفریح و خوشیه زیاد دل آدمو میزنه! زندگیمون یکنواخت شده!

مینهو: دقی ........ که اونیو بهش چپ چپ نگاه کرد!

ایونهیوک: گوشیم کو؟

کیبوم: تو پذیرایی!

ایونهیوک از اتاق اومد بیرون و رفت پایین تو پذیرایی! ماری هم که داشت گردگیری میکرد! هیوکی ماری رو دید و همین جور که بهش خیره شده بود رفت و گوشیش رو برداشت! ماری سنگینیه نگاهی رو حس کرد و سرشو آورد بالا و هیوکی رو دید! همون موقع کیبومم اومد پایی. ماری که با دیدن هیوکی هل شده بود عذر خواست و رفت آشپزخونه پیش نگین و جسی!

هیوکی: این کی بود؟

کیبوم: خدمتکاره من دوستاشم دیدم!

.................................................................................................................

باغ

نسیم نشسته بود و داشت با گلا ور میرفت و شلنگم همینجور رو زمین بود! مینهو داشت قدم میزد که یهو نسیمو دید. آروم آروم رفت سمتش و شلنگ رو برداشت و خیسش کرد! نسیمم که فکر کرده بود زهراست و حسابی کفری شده بود یهو بلند شد و برگشت سمت مینهو و گفت: یاااااااااااااااااااااااااا........... ابوالفضل!

مینهو زد زیر خنده! دیگه از خنده چسبیده بود ب درخت! نسیمم از خجالتش دوید و رفت تو خونه!

....................................................................................................................

جونگی هم مثل مینهو داشت تو باغ قدم میزد! زهرا هم که دولا شده بود و داشت برگارو جمع میکرد که یهو با کله رفت تو شکمه جونگی! شکم نبود که سنگ بود! زهرا در حالی که با دستش سرشو گرفته بود کمرشو راست کرد و خیلی خونسرد ب جونگی گفت: متاسفم!

جونگی: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

..................................................................................................................

فرناز داشت تو اتاق وسایلارو مرتب میکرد که یهو اونیو اومد تو اتاق! فرناز با دیدن اونیو دوباره دست پاچه شد!

اونیو: تو مگه آشپز نیستی؟

فرناز: چ چرا!!!!!!!!

اونیو: خو پس اینجا چیکار میکنی؟

فرنازم از خجالت سرشو انداخت پایین و از اتاق اومد بیرون.

.......................................................................................................

تو تلویزیون ی اهنگ تکنو داشت پخش میشد و جسی هم که عشق تکنو بود جو گرفتش و رفت وسط و شروع کرد ب تکنو زدن! تمینم که تازه از حموم در اومده بود و واستاده بود و نگاهش میکرد. وقتی اهنگ تموم شد تمین شروع کرد واسه جسی دست زدن! جسی برگشت و وقتی تمینو دید ی جیغ کوتاه کشید!

تمین: آفرین! ادامه بده راحت باش! و رفت بالا. جسی هم که دپرس شده بود رفت پیش نگین!

...........................................................................................................

نگین داشت غذا درست میکرد و با جسی میحرفید! کیبوم برای آب خوردن اومد تو آشپزخونه! اما چون نگین پشتش بهش بود ندیدش و داشت غر میزد! کیبومم با اشاره ب جسی گفت که ساکت باشه!

نگین: توروخدا میبینی؟ از صب تا شب اینجا غذا درست میکنم اما ی تشکر خشک و خالی هم ازم نمیکنن! تازه بیشتر موقع ها هم غذاشونو نمیخورن........ و همین طور که غر میزد برگشت و کیبومو دید! با اینکه داشت سکته میکرد خونسرد گفت: روز ب خیر اقای کیم!

کیبومم که خندش گرفته بود چیزی نگفت و آب خورد و رفت بالا!

نگین: هووووووووووووووووووف!

..........................................................................................................

نظر بدینا!

حرفم نباشه!!!!!!!!!!!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 03:49 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30