تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Love is not a Whim / 7
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Love is not a Whim / 7

شنبه 25 شهریور 1391 03:13 ب.ظ

نویسنده : ❤ NaSim ❤
ارسال شده در: Love is not a Whim ،

شلااااااااام همگی!

خوبید ایشالا؟!

میگم چیزه...یعنی منو نکشید!!!

به خدا حسش نبوووووووووووود حتی یه ذره هم نبود!

واااااااااااااای من توپم نمیدونم چرا ولی توپه توپم!

بعله!

حالا چشم نزنم یهو دیدی از فردا میشینم فقط گریه!

بعله برید آیدومه ببینید داستانو!

ایییییییش نه اینکه شاهکاره خیلی هم!

 

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

ساعت 10 شب-در راه برگشت به خانه

دخترا همه ساکت بودن و حرفی نمیزدن.

ماری:دوست نرمال داشتن چ نعمت خوبیه که خدا از من دریغ کرده!

دخترا همه برگشتن سمت ماری.

ماری:هان؟چیه نگا میکنید خب راس میگم!شما رو یا نمیشه ساکتتون کرد یا همه با هم میرین رو سایلنت!

نگین:خب چی بگیم...من که نگرانم واسه اون حرفایی که زدمو اون یارو کیم شنید...میترسم اخراجم کنه...!

فرناز:ای بابا ما یه اشتباهی کردیم یه بار گفتیم آشپزیم حالا این پسره ول نمیکنه!اهههههه...!

ماری:من که اصلاً سوتی تو مرامم نیست!

زهرا:مرامت تو حلقم!

ماری:قربانت!

زهرا:چاکریم!

ماری:فدایت!

جسی:ای زهرمار!(:دی)

زهرا & ماری:................!

جسی:اییییییش پسره ی پررویه احمق چرا فکر کرد که من نیازی به تشویق اون دارم!من خودم میدونم عالی تکنو میرم!!!!(بدبخت اومده تشویق کرده فحش باید بخوره!)

نگین:یعنی اعتماد به نفست تو حلقومم!(دیگه واقعاً :دیییییییییییی)

نسیم:من که قشنگ به معنیه واقعیه کلمه آب شدم رفت!

فرناز:ولی بچه ها دقت دارین رفتارشون کاملاً فرق کرده دیگه؟

زهرا:آره دیگه از اون همه خوش گذرونیو اون کارا دیگه خبری نیست.

نسیم:آره مثل اینکه دیگه خسته شدن.

جسی:والا عمه ی منم بود بعد از اون همه مسخره بازی خسته میشد دیگه!

ماری:همووووووووون!

نگین:بیانو خسته نشن مرگ من!

ماری:هموووووووووووووون!

فرناز:هوف این دانشگاه کوفتی تموم شه دیگه لازم نباشه همچین جایی کار کنیم!

ماری:هموووووووووووووووووون!(عین مینهو شده اون گیر داده بود دقیقاً اینم همون!:دی)

همه برگشتنو چپ چپ نگاش کردن!

ماری: !

زهرا:خوشحالیا!

نگین:همو...یعنی منظور دقیقاً!

نسیم:بسه بابا رسیدیم!من بای!خوابم میاد باز!

خلاصه همه با هم خداحافظی کردنو رفتن خونه هاشون.

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

10:30 شب-خانه ی کیم

بعد از شام بود و پسرا داشتن تی وی میدیدن و صحبت میکردن!

بعد از تموم شدن فیلم ایونهیوک یهو گفت:اینا از کی اینجا کار میکنن؟

جونگ هیون:کیا؟

-همون دختره با دوستاش...من امروز برای بار اول دیدمش.

یهو اونیو زد زیر خنده:از 3 ماه پیش تا حالا نفهمیدی اینجا چند نفر کار میکنن؟؟!

-نه!

تمین:هههههههه!پس به نظرت کی غذا درست میکرد،تمیز میکرد،مرتب میکرد!

-به اونش اصلاً فکر نکرده بودم!

کیبوم:تو دیگه آخرشی بابا!

-بعله!

-کوفت!(:دی)

مینهو:دقیقاً............!

اونیو:

مینهو:

تمین:ولی من چند ماه پیش دیده بودم اون دختره رو.زبون دراز!

یهو کیبوم زد زیر خنده:دختره برگشته پررو پررو میگه روز بخیر آقای کیم!خیلی باحال بود!

اونیو:من آخر نفهمیدم آشپز کیه؟!اون دختره که تو اتاق بود یا...اه بابا قاطی کردم!به هر حال که وقتی هل میکنه خیلی خنده دار میشه!هه هه هه!

جونگ هیون:اون یکی که خیلی خونسرد و بیخیال به نظر میرسه.ولی خب معلوم نیست چیکار میکنه که دوستش اونقد کفری میشه!

مینهو:بعله اونی که تو باغ کار میکردم منو خیس خالی کرده بود!(:دیییییییی)اما من که تلافی کردم!

ایونهیوک:اه بابا بسه حالا ما یه چیزی گفتیم شما ول نمیکنید!

مینهو:دقی...یعنی منظور همون!(:دی)

اونیو:پاشو پاشو برو تا نزدمت!

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

خلاصه چند هفته گذشت و پسرا سعی میکردن که بیشتر راجب دخترا بدونن و بهشون نزدیک بشن...خودشونم نمیدونستن چرا راجبشون کنجکاو شده بودن ولی از اینکه بهتر بشناسنشون خوششون میومد.

شب ها بعد از رفتن دخترا میشستنو راجب اونا با همدیگه صحبت میکردن...بعد از کلی صحبت یکی میپرسید"که خب که چی؟"...ولی به هیچ جوابی نمیرسیدن.و بعد از کمی فکر کردن خیلی ساده جواب میدادن"هیچی،همین جوری!"ولی خودشونم میدونستن که همینجوریه همینجوری هم نبود...!

دخترا هم تو این چند روز متوجه تغییر پسرا شده بودن...ولی بازم نمیتونستن کارهای اونا رو فراموش کنن و سعی میکردن تغییر اونا رو نادیده بگیرن و خودشونو گول میزدن و میگفتن که اونا همون پسرایی هستن که ازشون متنفر بودن.

البته میدونستن که چه اونا رو دوست داشته باشن و چه ازشون متنفر باشن اون کارو لازم دارن و خلاصه داشتن مخارج دانشگاهشون رو با استفاده از درآمد اون کار پرداخت میکردن.

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

اون روز صبح دخترا تو دانشگاه کلاس داشتن...

پسرا تو این چند روز دیگه ساعت اومدن و رفتن دخترا دستشون اومده بود ولی نمیدونستن که چه موقع کلاس دارن...

کیبوم:خب اینا کدوم...جایی ان خیر سرمممممم؟؟؟

اونیو:اه بیا بشین بابا به ما چه...

تمین:همون به ما چه!ایش...

بعد از چند دقیقه...

مینهو:خب می-میگم نکنه چیزیشون شده باشه تو راه؟(ای جان!نگران شده!:دی)

جونگ هیون:خدا نکنه بابا........یعنی.........الآن به ما چه آخه پسر؟؟؟!آدمو نگران میکنه!اهههههه...(وا!)

-هیچی از رو حس انسان دوستی گفتم وگرنه چیکارشون کنم...!

همون موقع صدای صحبت چند نفرو از حال شنیدنو فهمیدن که دخترا اومدن.

اونیو:هووووووووف...اومدن!

همه برگشتنو با تعجب بهش نگاه کردن!

-منظور اینکه هوف اومدن لازم نیست نگرانیه شماها رو تحمل کنم وگرنه که نمییومدن اصلاً...............!

پسرا:ساکت باش دیگه...تابلو!(:دی)

پسرا راه افتادن رفتن از اتاق بیرون و دیدن که نگین و جسی و فرناز و ماری داشتن پالتو و کاپشناشونو در میاوردن.

دخترا اول از دیدن پسرا تعجب کردن ولی بعد یه تعظیم کوتاه کردن و دوییدن به سمت آشپزخونه...

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

الآن منو نکشید!

بابا من هر قدر میتونستم نوشتم!

خب دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه بگم!

بای دیگه عاشقتونم البته!

کامنتم که خواستین بدین نخواستین ندین!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 فروردین 1392 03:49 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30