تبلیغات
ღ❤ღ SHINee ღ❤ღ - Love is not a Whim / 9
♥.•*´¨`*•.♥ Forever Shawol ♥.•*´¨`*•.♥

Love is not a Whim / 9

دوشنبه 27 خرداد 1392 11:32 ب.ظ

نویسنده : ❤ NaSim ❤
ارسال شده در: Love is not a Whim ،

هلو ملوووووووووو
چطورین شماهاااااااااا؟؟؟!
واااااااااااای دلم تنگ شده بود واسه داستان نویسییییییییی
الان اشک در چشمانم حلقه زده!!!
خبببببب بریم سر اصل مطلب!






تمین: اره اینا خیلی با دخترای دورو برمون فرق دارن. من دلم میخواد باهاشون دوست شم.

پسرا: ؟؟؟؟؟؟؟؟

تمین: یعنی شما دلتون نمیخواد؟

پسرا: چرا میخواد.

مینهو: پس از فردا شروع میکنیم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترا از اون روز به بعد به مدت 1 هفته نیومدن سرکار و پسرا هم کلافه بودن و هر روز صبح میومدن تو حال و منتظر دخترا بودن.

امروزم مثل بقیه روزا پسرا نشسته بودن تو حال که دخترا وارد شدن....


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امروزم مثل بقیه روزا پسرا نشسته بودن تو حال که دخترا وارد شدن....

دخترا با دیدن پسرا که همه به ردیف نشسته بودن و نگاهشون میکردن تعجب کردن.همگی سلامی کردن و میخواستن سریع به آشپزخونه پناه ببرن که با صدای فریاد کیبوم سرجا خشکشون زد:

"این چه وضعشه؟"

آروم برگشتن و با6  پسری که عصبی نگاهشون میکردن،رو به رو شدن.

"چ...چی؟"نگین با ترس گفت.

اونیو "همین...همین که یه هفتس سرکارتون حاظر نمیشید."

ماری "خ...خب....__"که هیوک حرفشو قطع کرد و گفت"خبُ چی؟؟؟"

"خب ما که اطلاع...اطلاع داده بودیم..."

فرناز"درسته ما به خانوم لی خبر داده بودیم که بخاطر امتحانای دانشگاه 1 هفته...وقت نمیکنیم بیایم."و نگاهی به دخترا انداخت و اونا هم با سر تایید کردن.

نسیم"یه جور...یه جور مرخصی بود...آره اینطور میشه گفت!"

پسرا چشماشونو بستن و بخاطر اینکه به ذهنشون نرسیده بود از اول از خانوم لی راجب غیبت دخترا سوال کنن به خودشون لعنت فرستادن!

زهرا که متوجه عوض شدن حالت پسرا شده بود یه تای ابروشو بالا انداختو با صدای آروم پرسید"خب میگم...مگه الان اتفاقی افتاده؟"

جونگ هیون"ن...نه نه..فقط از این به بعد به خودمون...به خودمون خبر بدین."

"بله حتما "

جسی که کلافه شده بود گفت"خ...خب ما میتونیم بریم...سرکارمون؟!"

تمین"بله مرخصید!"

دخترا بعد از تعظیم کوتاهی کردن و سریع به آشپزخونه رفتن.


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آیدومهههههههه....


بعد از رفتن دخترا ،تمین خودشو رو مبل انداخت و در حالی که چشم هاش بسته بود گفت"یعنی گند زدیم!"

مینهو"هیمم!"

کیبوم که هنوز متعجب بود گفت"نه جدا چرا ازش نپرسیدیم چرا نمیان!!....اصلا نمیتونم خودمو درک کنم!!"

مینهو"هیمممممممم"

جونگ هیون در حالی که لب پایینش رو گاز میگرفت گفت"میگم بیخیال دوستی باهاشون بشیم اینا خیلی بدجور نگاه مون میکنن...انگار قتلی چیزی کردیم!"

مینهو"ه__"که اونیو با صدای بلند گفت"مرضضضضضضضض!"به در آشپزخونه نگاهی کرد و صداشو پایین آورد"باز تو نوارت گیر کرد!"

مینهو مظلومانه سرشو تکون دادو لبخند زد و اونیو که دیگه نمیدونست در مقابل دونسنگش چیکار باید بکنه فقط آهی کشید!

کیبوم"هیونگ راست میگه اصلا نگاه مون نمیکنن وقتی هم که نگاه میکنن خیلی عصبانی ان!"

هیوک"خب اگه اینا از روزی که پدر مادرتون رفتن اینجا کار میکنن یعنی تمام مدت مارو........دیدن!"

تمین که چشماشو باز کرده بود و گوش میداد دوباره چشماشو بست و با شدت به مبل تکیه داد و دستشو رو سرش گذاشت"واااااااای!"

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همین که وارد آشپزخونه شدن نفس راحتی کشیدن...روی صندلی ها نشستن و فکرشون مشغول بود.

جسی یهو گفت"پسره ی پررو!"و بعد ادای تمینو درآورد که باعث خنده ی همه شد"بله مرخصید!"

زهرا"اییییییش چشون بود اول صبحی اعصابمونو خرد کردن!"

فرناز دستشو به کمرش زد و گفت"آخ که اگه این دانشگاه کوفتی نبود مجبور نبودیم این نکبتا رو تحمل کنیم!"

همون موقع صدای اونیو اومد" مرضضضضضضضض!! "

فرناز"...به خوووووووودت!"

نگین در حالی که میخندید گفت"آروم تر میشنوه!"بعد از چند لحظه"حالا چرا این وسط لی چیزی به اینا نگفته؟"

"چمیدونم دیوونه چرا نگفته!"

ماری نگران پرسید"حالا نکنه اخراجمون کنن؟"

دخترا که نگران شده بودن به همدیگه نگاهی کردن.

نسیم"خب پس بهتره بهونه ی دیگه ای دستشون ندیم..."

زهرا"اوهوم بریم سرکارمون!"

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اون روز هم مثل قبل همه مشغول کارشون شدن.

زهرا به کارهای باغ و نسیم به گلخونه رسیدگی میکردن.

ماری گردگیری میکرد و جارو میکشید و فرناز تو کارا کمکش میکرد و مسئول اتاق خوابا بود.

جسی بعد از مدتی برای خرید موادی که نگین برای درست کردن غذا و بقیه برای انجام کارهاشون نیاز داشتن به خرید رفته بود.

نگین هم برای آماده کردن غذا در تلاش بود!

پسرا هم به همه جا سرک میکشیدن و فوضولی میکردن!!که این موضوع دخترا رو کلافه میکرد!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقت ناهار بود و دخترا دور هم تو آشپزخونه بودن و حرف میزدن.

ماری درحالی که به بدن کش و قوس میداد گفت"اووووووووووووووووف...کمر نموند واسم!...سر جوونی پیر شدیم باو!"

دخترا با تعجب نگاش کردن که با قیافه ی حق به جانبی گفت"هاااا؟؟خب حالا نه به اون شدت!"

جسی باز حرصی شد و گفت"اِ اِ اِ!اینا کار و زندگی ندارن؟"در حالی که دستشو تو هوا تکون میداد ادامه داد"پسره ی علاف من رفتنی جلو در بود،برگشتنی ام اونجا بود."

فرناز"والا خیلی خوشم میاد ازش هی رد میشه میگه خسته نباشید!"

زهرا"کی؟"

"این پسره لی!"

نگین"نصفشون که لی ان!"

"ایش اونیو بود فک کنم دیگه!"

نگین با هیجان شروع کرد"حالا سر ناهار هی تعریف میکنه این کیم کیبوم...هی تعریف میکنه میگه دستتون درد نکنه...اصن یه وضعی بود دیگه دوستاش صداشون در اومده بود"و یه نیشخند گنده تحویل همه داد.

نسیم یه تای ابروشو بالا داد و گفت"خب حالا تو ام!بدت که نیومده!"

ماری"حالا اینکه خوبه ازش تعریف کرده...این پسره هیوک اومده بود وایساده بود جلوم هی میگفت اینجا رو جا انداختی،اونجا اینطوری شد،اینور موند....اعصاب نمونده بود واسم!"و با حرص چشماشو چرخوند!

یهو زهرا و نسیم زدن زیر خنده!

دخترا"!"

زهرا میون خنده هاش گفت"این دو تا اومده بودن وایساده بودن کنار این بوته ها و علفا مثلا داشتن لذت میبردن و اصلا ما رو نمیپاییدن!"

نسیم که اشکش در اومده بود دستشو رو دلش گذاشتو گفت"حالا از چیه اینا لذت میبودن و بو میکردن چله ی زمستون من دیگه نمیدونم...بعد یهو زهرا برگشت گفت...آخ دلم!"یه نفس عمیق کشید و ادامه داد"آقایون برای لذت بردن از بوی گلای بهاری 3 هفته زود اومدیدا"

زهرا نیشخندی زد و گفت"دیگه نمیدونستن کجا فرار کنن از خجالت!"

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جونگ هیون".....آره خلاصه آبرومون رفت...میخواستم از خجالت بمیرم"

اونیو"ای خااااااااااااااااااک!!جونگ هیون این یکی دو تخته اش کمه تو چرا اینقد گیج بازی درآوردی!"

مینهو"هیووووووووونگ"

"خیلِ خب حالا!"

تمین"اینجوری نمیشه...اینجوری فقط آبرومون پیششون میره."

هیوک"دیگه بیشتر از این!"

"بالاخره که باید یه فکری کنیم!"

مینهو"این همه مسخرا بازی لازم نداره بریم بهشون بگیم خودمونو اونا رم خلاص کنیم!"

کیبوم"فکریه!"


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


خب من بعد یه مدت طوووووووووووولانی نوشتم bored pink mouse

امیدوارم خوشتون اومده باشهbig eyes pink mouse

عاشقتونممممممممin love pink mouse

نظر یادتون نره!sad pink mouse




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 خرداد 1392 07:47 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30